تبليغاتX
اندر احوالات مديريت فن آوري اطلاعات

اندر احوالات مديريت فن آوري اطلاعات

دوره ششم مديريت فن آوري اطلاعات سازمان مديريت صنعتي و باقي قضايا

بی سواد قرن 21،کسانی نخواهند بود که خواندن ونوشتن نمی دانند، بلکه کسانی هستند که نتوانند یاد بگیرند یا یاد دهند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 20:8  توسط شادی ترکیان  | 

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند

قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند

لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند

عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند

مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند

حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن  به دنيا مي آيند

تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است

اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان!

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 20:16  توسط شادی ترکیان  | 

بانوى خردمندى در كوهستان سفر مى كرد كه سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا كرد. روز بعد به مسافرى رسید كه گرسنه بود. 


بانوى خردمند كیفش را باز كرد تا در غذایش با مسافر شریك شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در كیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست كه آن سنگ را به او بدهد....

زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این كه شانس به او روى كرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست كه جواهر به قدرى با ارزش است كه تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى كند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا كند. 
 بالاخره هنگامى كه او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فكر كردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید كه چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده كه به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 8:20  توسط شادی ترکیان  | 

روزي مردي رو به دربار خان زند مي آورد و با ناله و فرياد مي خواهد كه كريمخان را فورا ملاقات كند. سربازان مانع ورودش مي شوند.. خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟

پس از گزارش سربازان به خان خان بزرگوار زند دستور مي دهد كه مرد را به حضورش ببرند.مرد به حضور خان مي رسد. خان از وي مي پرسد كه چه شده مرد كه چنين ناله و فرياد مي كني؟ مرد با درشتي مي گويد همه امولم را دزد برده و الان هيچ در بساط ندارم. خان مي پرسد وقتي اموالت به سرقت ميرفت تو كجا بودي؟

مرد مي گويد من خوابيده بودم. خان مي گويد خب چرا خوابيدي كه مالت را ببرند؟

مرد در اين لحظه پاسخي مي دهد كه فقط مردي آزاده عادل و دمكرات چون كريمخان تحمل و توان شنيدنش را دارد. مرد مي گويد من خوابيده بودم چون فكر مي كردم تو بيداري!!!

خان بزرگوار زند لحظه اي سكوت مي كند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران كنند. و در آخر مي گويد اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 16:30  توسط شادی ترکیان  | 

با سلام خدمت همه دوستان و همكلاسي هاي عزيز

خواستم خبر بدم كه يك محل مناسب و جديد براي جمع شدن دوستان دور هم توسط يكي از همكلاسي هاي عزيزمون که مدتها ایده راه اندازي چنین محلی را داشت بالاخره افتتاح شد.

بد نيست به اين محل سري بزنيد و يا زماني رو با هم هماهنگ كنيم و در این محل دور هم جمع بشيم و دیدارها هم تازه بشه.

آدرس: خ وليعصر- بلوار ميرداماد- خ دفينه- پلاك ۲۲- رستوران تیتو

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 14:29  توسط ندا ولی اشرفی  | 

سلام

حال همه ما خوب است

ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور

كه مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند

با اين همه عمري اگر باقي بود

طوري از كنار زندگي مي گذرم

كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد و نه اين دل نا ماندگار بي درمان !

تا يادم نرفته است بنويسم

حوالي خواب هاي ما سال پر باراني بود

مي دانم هميشه حياط آنجا پر از هواي تازه باز نيامدن است

اما تو لااقل ، حتي هر وحله گاهي ، هر از گاهي

ببين انعكاس تبسم رويا

شبيه شمايل شقايق نيست !

راستي خبرت بدهم

خواب ديده ام خانه اي خريده ام

بي پرده ، بي پنجره ، بي در ، بي ديوار ... هي بخند !

بي پرده بگويمت

چيزي نمانده است ، من پنجاه ساله خواهم شد

فردا را به فال نيك خواهم گرفت

دارد همين لحظه يك فوج كبوتر سپيد

از فراز كوچه ما مي گذرد

باد بوي نام هاي كسان من مي دهد

يادت مي آيد رفته بودي خبر از آرامش آسمان بياوري !؟

نه ري را جان

نامه ام بايد كوتاه باشد

ساده باشد

بي حرف از ابهام و آينه ،

از نو برايت مي نويسم

حال همه ما خوبست

اما تو باور مكن !

بيا برويم روبه روي باد شمال

آن سوي پرچين گريه ها

سرپناهي خيس از مژه هاي ماه را بلدم

كه بي راهه دريا نيست .

ديگر از اين همه سلام ضبط شده بر آداب لاجرم خسته ام

بيا برويم !

آن سوي هر چه حرف و حديث امروزست

هميشه سكوتي براي آرامش و فراموشي ما باقي است

مي توانيم بدون تكلم خاطره اي حتي كامل شويم

مي توانيم دمي در برابر جهان

به يك واژه ساده قناعت كنيم

من حدس مي زنم از آواز آن همه سال و ماه

هنوز بيت ساده اي از غربت گريه را بياد آورم .

من خودم هستم

بي خود اين آينه را رو به روي خاطره مگير

هيچ اتفاق خاصي رخ نداده است

تنها شبي هفت ساله خوابيدم و بامدادان هزاران ساله برخاستم .

دارم هي پا به پاي نرفتن صبوري مي كنم

صبوري مي كنم تا تمام كلمات عاقل شوند

صبوري مي كنم تا ترنم نام تو در ترانه كامل تر شود

صبوري مي كنم تا طلوع تبسم ، تا سهم سايه ، تا سراغ همسايه ...

صبوري مي كنم تا مدار ، مدارا ، مرگ ...

تا مرگ ، خسته از دق الباب نوبتم

آهسته زير لب ... چيزي ، حرفي ، سخني بگويد

مثلا وقت بسيار است و دوباره باز خواهم گشت !

هه ! مرا نمي شناسد مرگ

يا كودك است هنوز ، و يا شاعران ساكتند !

حالا برو اي مرگ ، برادر ، اي بيم ساده آشنا

تا تو دوباره باز آيي

من هم دوباره عاشق خواهم شد

.

.

.

 

سلام حال همه ما خوبست ولي تو باور مكن

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 15:15  توسط شادی ترکیان  | 

اديسون در سنین پيري پس از كشف لامپ، يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار ميرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي كرد...

اين آزمايشگاه، بزرگترين عشق پيرمرد بود. هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود. در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است!

آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود...

پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب ديد كه پيرمرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند!!!

پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر مي برد.

ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت: پسر تو اينجايي؟ مي بيني چقدر زيباست؟!!  رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟!! حيرت آور است!!!

من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! واي! خداي من، خيلي زيباست! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد. كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!!

پسر حيران و گيج جواب داد: پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟!!!!!!

چطور ميتواني؟! من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟!

پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد. مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند. در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد...!

در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكر مي كنيم! الآن موقع اين كار نيست! به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت!!!

توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود. آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع کرد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 8:54  توسط شادی ترکیان  | 

خدایا!من آموخته ام با تو بودن چه قدر آسان است.

 خدایا!من آموخته ام در کنار تو بودن یعنی همه چیز.

خدایا!من آموخته ام با یاد تو بودن یعنی اندیشیدن در عمق.

خدایا!من آموخته ام تو را صدا کردن یعنی آرامش خاطر.

خدایا! کمکم کن تا بیاموزم این زندگی را که تو به من هدیه کرده ای، شاداب تر و سالم تر بسازم.

خدایا! من آموخته ام که در هر لحظه به درگاه تو نیایش کنم و شکر گزار دریای بی کران رحمت تو باشم.

من آموخته ام که در درون لحظه ها زندگی کنم، نه برای لحظه ها و حتی به دنبال لحظه ها بروم.

من آموخته ام که به خود نگاه کنم و از عقل بی کرانم استفاده نمایم و عشق را در خود و دیگران ببینم و زندگی را یک راز بدانم زیرا به دنبال راز رفتن، به من زیبایی می دهد.

من آموخته ام که زندگی مانند یک پازل است که به موقع باید قطعه های آن را کنار هم بگذارم و در نهایت از شاهکاری که در حال ساختن آن هستم، لذت ببرم.

این پازل، مال من است و منحصر به فرد است از تولد تا مرگ.

من خودم را با خود، مقایسه می کنم چون پازل من با دیگری فرق دارد حتی با فرزندم، همسرم، اطرافیانم و انسان های دیگر.

مسأله های دوران زندگی ام که تا به امروز گذشته  و قطعه های پازل آن را چیده ام، در زندگی ام نقش بسته است، پس نمی توانم همان پازل را برای دیگران و حتی برای فرزندم بخواهم، چون با تولد فرزندم در پازل زندگی ام، او هم دارای یک پازل می شود و هرچه این پازل توسط اطرافیان، کم تر دستکاری شود، او با رشد خود و تصمیم به موقع و برخوردار بودن از خلاقیتش، پازل زیباتری نسبت به زمان خود می سازد و از شاهکار خود لذت می برد. چون در درون لحظه ها می تواند با فکر خود و انتخاب صحیح قطعه ها حتی با کم ترین اشتباه، شاهکار زندگی زیبایش را بسازد.

این شاهکار به طور دقیق مشخصه ی تعهد ریشه دار و پایدار اوست که باعث می شود بر زندگی تسلط یابد. در حقیقت، من با آموختن زندگی زیبا و خود را عامل حرکت دانستن، قطعه های پازل را کنار هم می چینم. در واقع صحیح چیدن قطعه هاست که مرا ساخته و پرداخته می کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 8:49  توسط شادی ترکیان  | 

اگر سفر نكنی،
گر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت
بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك
كنند.

 
به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی

اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
 
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

 
تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
 
اگر از شور و حرارت،
 
از احساسات سركش،
 
و از چيزهايی كه چشمانت را به
 
درخشش وامی‌دارند،
 
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
 
دوری كنی . .. .،

 
تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
 
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت
 
شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
 
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر
نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
 
اگر به خودت اجازه ندهی
 
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
 
ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .

امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
 
امروز كاری كن!
 
نگذار كه به آرامی بميری!
 
شادی را فراموش نكن!

پابلو نرودا

ترجمه احمد شاملو

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 18:17  توسط شادی ترکیان  | 

در طول نبردی مهم و سرنوشت ساز ژنرالی ژاپنی تصمیم گرفت با وجود سربازان بسیار زیادش حمله کند. مطمئن بود که پیروز می شوند اما سربازانش تردید داشتندو دودل بودند.

در مسیر میدان نبرد در معبدی مقدس توقف کردند. بعد از فریضه دعا که همراه سربازانش انجام شد ژنرال سکه ای در آورد و گفت:" سکه را به هوا پرتاب خواهم کرد اگر رو آمد، می بریم اما اگر شیر بیاید شکست خواهیم خورد".

"سرنوشت خود مشخص خواهد کرد"..

 سکه را به هوا پرتاب کرد و همگی مشتاقانه تماشا کردند تا وقتی که بر روی زمین افتاد. رو بود. سربازان از فرط شادی از خود بی خود شدند و کاملا اطمینان پیدا کردند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند.

بعد از جنگ ستوانی به ژنرال گفت: "سرنوشت را نتوان تغییر داد(انتخاب کرد با یک سکه)"

ژنرال در حالی که سکه ای که دو طرف آن رو بود را به ستوان نشان می داد جواب داد:" کاملا حق با شماست".

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 18:7  توسط شادی ترکیان  |