سفر دور دنیای گوگلی‏ها

در راگیهالی، دهکده کوچکی که در 30 مایلی بنگالر هند واقع شده است، هیچ کامپیوتری وجود ندارد. توریستها بندرت ریسک آمدن به چنین محلی را می‏پذیرند چرا که تنها راه ارتباطی به این محل از طریق جاده‏ای خاکی است. ضمن اینکه کلبه‏های قدیمی این دهکده که تعدادشان بیش از 70 عدد است، هر لحظه ممکن است در زیر پاهای فیلها لگدمال شوند. بنابراین منصفانه است اگر بگوییم شکسته شدن این سنت توسط گوگلی‏ها، جوانانی که استادان اینترنت محسوب می‏شوند و در رزومه خود مدارک علوم کامپیوتر با معدل بالا از بهترین دانشگاه‏های دنیا را دارند بنحوی که همه شرکتهای بزرگ برای استخدام آنها لحظه‏شماری می‏کنند، بسیار غیرمنتظره است. در تابستان گذشته 18 "همکار - مدیر محصول" (Associate Product Manager) گوگل سفر آموزشی خود را آغاز کردند.
روستایی‏ها بترتیب با مهمانان سلام و احوالپرسی می‏کنند. سپس کودکان با تشویق والدینشان به سمت آنها می‏آیند و پس از معرفی خود یک لپ‏تاپ و قلم را از Marissa Mayer، قائم‏مقام شرکت گوگل هدیه می‏گیرند.

ادامه نوشته

پای صحبت‌های آقای ir‌.

گفت‌وگو با سیاوش میرشمس شهشهانی مسوول دامنه‌های ‌. ir و دات ایران.... دکتر سیاوش میرشمس شهشهانی محقق و استاد ریاضیات است که درحال حاضر استاد دانشکده علوم ریاضی دانشگاه صنعتی شریف و رئیس واحد ثبت دامنه اینترنتی ‌. ir در پژوهشگاه دانش‌های بنیادی است. زمینه فعالیت و تحقیقات او در ریاضیات، عموما سیستم‌های دینامیکی بوده است. وی در سال ۱۳۲۱ در تهران متولد شد و در سال ۱۳۳۹ تحصیلا‌ت دانشگاهی خود را در رشته ریاضیات در کشور آمریکا آغاز کرد و در سال ۱۳۴۸ درجه دکترا در این رشته را از دانشگاه کالیفرنیا در برکلی دریافت کرد. وی قبل از بازگشت به ایران سال ۱۳۵۳ در دانشگاه‌های برکلی، نورث‌وسترن و ویسکانسین در مدیسون تدریس می‌کرد. همچنین او به عضویت هیات علمی دانشگاه صنعتی شریف درآمد و در سال ۱۳۵۸ به رتبه استادی در این دانشگاه رسید. از سال ۱۳۶۴ تا ۱۳۶۷ ریاست دانشکده علوم ریاضی دانشگاه صنعتی شریف را به‌عهده داشته است و از سال ۱۳۶۸ تا سال ۱۳۸۱ به سمت قائم‌مقام پژوهشگاه دانش‌های بنیادی (مرکز تحقیقات فیزیک نظری و ریاضیات) اشتغال داشت.

ادامه نوشته

کی یر کگور در بزرگراه اطلاعاتی

نوشته زیر بخشی از فصل چهارم کتاب «درباره اینترنت» نوشته هیوبرت دریفوس است که انتشارات راتلج در سال ۲۰۰۱ آن را منتشر کرده است.هیوبرت دریفوس استاد فلسفه دانشگاه برکلی است

کی یرکگور در نوشته های مذهبی اش از نهیلیسم تلویحی این نظر که خداوند به رستگاری یک گناهکار و سقوط یک گنجشک به یکسان توجه دارد، او می گفت چنین اندیشه ای فرد را به «آستانه نومیدی» روانه می کند. بر روی اینترنت جاذبه و خطر این است که هر کسی می تواند این دیدگاه خداگونه را اتخاذ کند. شخص می تواند قهوه جوشی در کمبریج یا آخرین ابر نو اختر را بیند، توافق نامه کیوتو را مطالعه کند، دریابد که چه دوره های دستیاری دانشگاهی برای شخصی با مشخصات او وجود دارد، یا یک روبات را برای کاشتن و آب دادن یک بذر در اتریش هدایت کند، در همان حال که باید از میان هزاران آگهی به پیش رود و همه این کارها به یک میزان سهولت و فقدان مشابه درک امور مهم انجام می شود. مهم ترین موضوعات و مطالب مطلقاً پیش پا افتاده به همراه هم بر روی بزرگراه اطلاعاتی قرار می گیرند.کی یرکگور [احتمالاً]حتی این امر را پیش بینی می کرد که آن تکاپوی نهایی که اینترنت مشوق آن است، گمان ورزی ها درباره این موارد خواهد بود که چقدر این شبکه بزرگ در آینده بزرگ تر خواهد شد و همه اینها چه معنایی برای فرهنگ ما دارد، اگر اصلاً معنایی داشته باشد. البته چنین مباحثه ای در خطر بدل شدن به بخشی از همان مجموعه بی نام و نشان گمان ورزی هایی است که کی یرکگور از آنها بیزار بود.

او که همیشه به موضعش به عنوان یک سخنور آگاه بود، تحلیلش از مخاطرات «عصر حاضر» و پیش بینی های تاریکش را در مورد وقایع آینده اروپا را با این اظهارات کنایه آمیز پایان می دهد: «و از آنجایی که در این عصر، که در آن در واقع عمل چندانی انجام نمی شود، انجام چنین میزان غیر معمولی از اعمال در جهت پیشگویی، مکاشفات، اشارات و بینش در مورد آینده، احتمالاً جای عمل دیگری جز پیوستن به این عصر را باقی نمی گذارد.»

ادامه نوشته

کلاس فلسفه و توپ گلف

پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت.

وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.

سپس از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟

و همه دانشجویان موافقت کردند.سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛  سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.

بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".

بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند.

در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.

اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشينتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."

پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.

همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.

اول مواظب توپ های گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند.

یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟

پروفسور لبخند زد و گفت: خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در زندگي شلوغ هم ، جائي برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست.

...

درس اول :

یک کلاغ روی یک درخت نشسته بود و تمام روز بیکار بود و هیچ کاری نمی کرد...یه خرگوش ازش پرسید: منم می تونم مثل تو تمام روز بیکار بشینم و هیچ کاری نکنم ؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی ... خرگوش روی زمین کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد یهو روباه پرید خرگوش را گرفت و خورد!

نتیجه :برای اینکه بیکار بشینی و هیچ کاری نکنی باید اون بالا بالاها نشسته باشی!

درس دوم :

یه روز مسوول فروش، منشی و مدیر شرکت برای صرف ناهار به سمت سلف سرویس قدم می زدند که در راه یک چراغ جادو روی زمین پیدا کردند چراغ را بر داشتند و روی آن دست کشیدند تا جن چراغ ظاهر شود..

جن گفت من برای هر یک از شما یک آرزو برآورده می کنم ..... منشی پرید جلو و گفت اول من ! اول من! من می خوام توی باهاماس سوار یک قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم! پووووف! منشی ناپدید شد.

بعد مسوول فروش پرید جلو و گفت : حالا من! حالا من! من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم و یک ماساژور مخصوص داشته باشم و تمام عمر حال کنم! پووووف! مسوول فروش هم ناپدید شد.

بعد جن به مدیر میگه حالا نوبت توئه! مدیر میگه من می خوام اون ۲ تا بعد از ناهار هر دوشون توی شرکت باشن!

نتیجه : همیشه اجازه بده رئیست اول صحبت کنه!

مشکل ممکن است در ديگران نباشد شايد در خود ما باشد

مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش کم شده است. به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نميدانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد.

بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگيشان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت. دکتر گفت براى اين که بتوانى دقيقتر به من بگويى که ميزان ناشنوايى همسرت چقدر است آزمايش ساده اى وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ?ابتدا در فاصله ٤ مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنيد همين کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد.?

آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ جوابى نشنيد. بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم پاسخى نيامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقريباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم جوابى نشنيد . باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد . سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام چى داريم؟

زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمين بار ميگم: خوراک مرغ !!!
 

آینـه

چندین سال پیش بود . ما در یک خانواده خیلی فقیر در یک ده دور افتاده به نام "روکی" ، توي یک کلبه کوچك زندگی می کردیم . روزها در مزرعه کار می کردیم و شبها از خستگی خوابمان می برد.

کلبه ما نه اتاقی داشت، نه اسباب و اثاثیه ای، نه نور کافی . از برداشت محصول آنقدر گیرمان می آمد که شکم پدر و مادر و سه تا بچه سیر بشود . یادم می آيد یک سال كه نمی دانم به چه علتی محصولمان بی دلیل بیشتر از سالهای پیش شده بود، بیشتر از همیشه پول گرفتیم. یك شب مامان ذوق زده یك مجله خاک خورده و کهنه را از توي صندوق کشید بیرون و از توش یه عکس خیلی خوشگل از یك آینه نشانمان داد . همه با چشمهای هیجان زده عکس را نگاه می کردیم . مامان گفت بیایید این آینه را بخریم، حالا که کمی پول داریم، این هم خیلی خوشگل است. ما پیش از اين هیچوقت آینه نداشتیم، این هیجان انگیزترین اتفاقی بود که می توانست برايمان بیفتد . پول کافی هم برای خریدش داشتیم . پول را دادیم به همسایه تا وقتی به شهر مي رود آن آينه را  برايمان بخرد . آفتاب نزده باید حرکت می کرد، از ده ما تا شهر حداقل پنج فرسخ راه بود، یعنی یک روز پیاده روی، تازه اگر تند راه می رفت.

سه روز بعد وقتی همه داشتیم در مزرعه کار می کردیم، صدای همسایمان را شنیدیم که یك بسته را از دور به ما نشان می داد . چند دقیقه بعد همه در کلبه دور مامان جمع شدیم . وقتی بسته را باز کرد مامان اولین کسی بود که جیغ زد : "وای ی ی ی ... حسین آقا، تو همیشه می گفتی من خوشگلم، واقعا" من خوشگلم!

بابا آینه را گرفت دستش و نگاهی در آن کرد . همینطوری که سیبیلهايش را می مالید و لبخند ریزی میزد با آن صدای کلفتش گفت: آره منم خشنم، اما جذابم، نه ؟ نفر بعدی آبجی کوچیکه بود: مامان، واقعا چشمهام به تو رفته ها!

آبجی بزرگه نفر بعدی بود که با هیجان و چشمهای ورقلمبیده به آینه نگاه می کرد: می دونستم موهام رو اینطوری می بندم خیلی بهم میاد!

 

با عجله آینه را از دستش قاپیدم و در آن نگاه کردم. می دانید در چهار سالگی یك قاطر به صورتم لگد زده بود و به قول معروف صورتم از ریخت افتاده بود. وقتی تصویرم را دیدم، یكهو داد زدم: من زشتم ! من زشتم!  بدنم می لرزید، دلم می خواست آینه را بشکنم، همینطور که دانه های اشک از چشمانم سرازير بود به بابا گفتم :

 یعنی من همیشه همین ریختی بودم ؟

- آره عزیزم، همیشه همین ریختی بودي.

- اونوقت تو همیشه من رو دوست داشتی ؟

- آره پسرم، همیشه دوستت داشتم.

- چرا ؟ آخه چرا دوستم داری ؟

-  چون تو مال من هستی!

 سالها از آن قضیه گذشته، حالا من هر صبح صادقانه به خودم نگاه می کنم و می بینم ظاهرم زشت است. آن وقت از خدا می پرسم : یعنی واقعاً دوستم داری ؟

و او در جوابم مي گويد: بله.

و وقتی به او می گويم چرا دوستم داری ؟

به من لبخند مي زند و مي گويد: چون تو مال من هستی.

افتتاح سايت مشترک تمام دوره یک تا n ام  MITM به شکل آزمایشی ...

فرصت گرد همايي سي مهر ، فرصت خوبي براي اطلاع رساني و معرفي سايت مشترک دوره ي MITM بود که نبايد از دست مي رفت . براي همين هم با وجود آنکه مراحل تست و طراحي سايت پايان نيافته بود خدمت شرکت کنندگان اين گردهمايي معرفي شد .

 اکنون شما مي توانيد با يکي از دو آدرس : www.mitmcenter.ir و يا www.mitmacademy.ir سايت در حال تکميل را مشاهده کنيد . بدون شک پس از تکميل فاز يک سايت ، همراهي و ياري تمام دوستان دوره هاي مختلف مي تواند آنرا در مسير غني تر شدن و نيز کاملتر شدن پيش ببرد .

(با تشکر ویژه از زحمات آقای دکتر اعتماد مقدم بخاطر حمایت های بی دریغ و صمیمانه شان بخاطر راه اندازی  این فضای مشترک . )

اشتباه فرشتگان

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .

پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟

از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و...

حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.