حکایت

روزی دخو كوله‌باری انداخته بود بر دوشش و داشت می‌رفت سمت خانه كه حاكم شهر او را دید و گفت:"خدا بد ندهد! انگار حال و روزت زیاد خوب نیست؟" دخو گفت: "چه كنم؟ روزگار است دیگر!" حاكم گفت: "دلم می‌خواهد كمكی به تو بكنم. بگو ببینم یك كیسه پول می‌خواهی یا الاغ یا گوسفند یا باغ؟"
دخو گفت: "یك كیسه پول بده ببندم پر شالم و بر الاغ رحمتی سوار شوم و گوسفندانی را كه لطف كرد‌ه‌ای پیش بیندازم و بروم به باغی كه التفات فرموده‌ای تا عمری دعا گوتان باشم.

بدون شرح!

روزی تیمور لنگ فیل نری آورد به آق شهر و آن را ول كرد تا به میل خودش هر جا كه می‌خواهد بچرد. طولی نكشید كه فیل كلی خسارت به شهر وارد كرد و هر چه كشت و كار آن دور و ور بود خراب كرد. بدتر آن تیمور مقرر كرده بود كه اهالی شهر وظیفه دارند تهیه خوراك فیل را به عهده بگیرند و نگذارند به او بد بگذرد. مردم قضیه را با دخو در میان گذاشتند تا فكری به حالشان بكند. دخو اهالی شهر را جمع كرد تا با هم نزد تیمور بروند. دخو در جلو جمعیت با جلال و جبروت حركت كرد و به طرف خیمه‌ی تیمور رفت. نزدیك خیمه كه رسید دید از آن سیل جمعیت خبری نیست اما راه برگشتی نداشت و نگهبان‌ها به او اشاره می‌كردند كه نزد تیمور برود. دخو به خدمت تیمور رسید و گفت: "من از طرف اهالی شهر آمده‌ام تا به خدمتتان برسانم از وقتی فیل نر شما به شهر آمده زندگی همه ما رونق گرفته و خیر و بركت به مردم رو كرده است فقط نگرانیم كه این فیل از بی‌همدمی غصه بخورد و لاغر بشود به همین‌ خاطر تقاضا داریم برای او یك جفت ماده پیدا كنی و به این جا بیاوری تا خوش و خرم زندگی كنند." تیمور خوشحال شد و گفت: "سلام من را به اهالی شهر برسان و بگو طولی نمی‌كشد كه آرزویشان را برآورده می‌كنم."
وقتی دخو به شهر رسید مردم دورش جمع شدند و پرسیدند چه شد؟
دخو گفت: "به همه‌تان سلام رساند و گفت چندان طول نمی‌كشد كه آرزویتان را برآورده می‌كنم