با شنیدن شغل هر کس می گوییم…

کارمند بانک: می تونی یه وام واسه ما جور کنی؟

مهندس کامپیوتر: من کامپیوترم ویروسی شده می‌تونی ویندوزم رو عوض کنی؟

پزشک عمومی: می‌تونی برای چهارشنبه که بچه‌ام نرفته مدرسه یه گواهی بنویسی؟

دندونپزشک: بیا این دندون عقل من رو نگاه کن ببین سیاه شده باید بکشمش یا پرش کنم؟

تعمیرکار ماشین: این ماشین من نمی‌دونم چرا هی صدای اضافی می‌ده، می‌تونی بیای یه نیگا بهش بندازی؟!

بازیگر: واسه کسایی که میخوان بازیگر بشن چه نصیحتی دارید؟

مدیر یه جایی: می‌شه واسه این بهرام ما یه کار جور کنی؟

موبایل فروش: آقا این گوشی ۳۳۱۰ مارو می‌شه با یهN95 عوض کنی؟!

معلم: این حسن ما یه خورده تو ریاضی‌اش بازیگوشی می‌کنه می‌شه این پنج‌شنبه‌ی قبل از امتحان ریاضی‌اش شام تشریف بیارین خونه ما سر راه این اتحادارو هم یه بار براش بگین؟!

نماینده مجلس: این شهرام ما خیلی پسر گلیه می‌خواد زن بگیره می‌شه کمک کنید معافی این بچه‌رو بگیریم؟!

کارمند سازمان سنجش: سؤالای کنکور سال بعد رو نداری؟

نویسنده: یه روز بیا سر فرصت قصه زندگیمو برات تعریف کنم کتابش کنی!

معمار: این خونه مون باید کفش سرامیک شه و آشپزخونه‌اش اُپن، فکر می‌کنی چند روزه تموم می‌کنی؟

طلا فروش: الان اوضاع سکه چجوریاس؟

اقتصاد‌دان: بالاخره این بنزین رو می‌خوان چی‌کار کنن؟ یه سوال دیگه: می‌دونی اصلاً‌ درآمد نفتی ایران چقده؟

وکیل: من اگه بخوام حضانت بچه‌ام رو بگیرم چی‌کار باید بکنم؟

روان‌شناس: من الان یه چند وقتیه بچه‌ام شبا جاشو خیس می‌کنه، روزا هم بینبش‌فعاله، شوهرم هم شیش ماهه خونه نیومده، این اواخر همه موهاشو کنده بود،‌ خودمم فکر کنم افسردگی گرفتم، می‌خوام طلاق بگیرم، بعدشم خودکشی،‌سم هم تهیه کردم!!!!حالا چی‌کار می‌تونی برام بکنی؟

تایپیست: یه پایان نامه دارم ۹۵۸ صفحه اصلاً وقت ندارم تایپش کنم،‌ نظر تو چیه؟

واقعاً چرا اینجوریه که همیشه با دیدن بقیه یاد درد و مشکلای خودمون می‌افتیم؟

ايران وانگلستان تفاوت در انتخاب مدير

يكي از دوستان كه دارن تو انگليس دكتراي جامعه شناسي پزشكي مي خونن تو وبلاگشون مطالب جالبي در مقايسه ايران و انگلستان دارند

مقایسه مدیریت ادارات و دانشگاه‌ها

· در انگلستان برای استخدام یک رئیس دانشگاه، مثل بقیه مشاغل، در روزنامه‌ها آگهی چاپ می‌کنند، از بین درخواست‌های رسیده با برخی مصاحبه می‌کنند و سرانجام یکی را انتخاب می‌کنند. در ایران، برای انتخاب رئیس به افراد مورد نظر تلفن می‌کنند!

· در انگلستان معمولن زمان پایان کار یک رئیس و شروع کار نفر بعدی از ماه‌ها قبل مشخص است. در ایران، یک رئیس ممکن است خبر برکناری‌اش را همان روز بشنود!

· در انگلستان، همه می‌دانند درآمد قانونی یک رئیس دانشگاه زیاد است، ولی در ایران مدیران و روسا انسان‌های ساده‌زیستی هستند که درآمدشان به کسی ربطی ندارد.

· در انگلستان، شما استاد و رئیس دانشکده را به اسم کوچک صدا می‌زنید، در ایران استاد را با لقب‌هایش صدا می‌زنید و رئیس را صدا نمی‌زنید، چون به شما وقت ملاقات نمی‌دهد.

· در انگلستان سابقه کار کافی برای تصدی یک مقام لازم است، در ایران مورد اعتماد بودن کفایت می‌کند.

· در انگلستان موفقیت مدیر را بر اساس پیشرفت مادی و اقتصادی مجموعه تحت مدیریتش می‌سنجند، در ایران موفقیت یک مدیر را نمی‌سنجند، خود مدیر بودن نشانه‌ای از موفقیت محسوب می‌شود.

· در انگلستان مدیران و روسا بعضی وقت‌ها استعفا می‌دهند، در ایران عشق به خدمت مانع از این امر می‌شود.

· در انگلستان افراد از مشاغل پایین شروع می‌کنند و به تدریج ممکن است ارتقا پیدا کنند، در ایران برخی افراد مادرزادی مدیر و رئیس اند و اولین شغل‌شان (در بیست و چند سالگی) مدیریت و ریاست است.

· در انگلستان برای یک مقام دنبال فرد مناسب می‌گردند، در ایران برای یک فرد، دنبال مقام مناسب می‌گردند، و حتا در صورت لزوم یک مقام تازه ساخته می‌شود.

· در انگلستان کسی که کارمند ساده است، سه سال بعد ممکن است مدیر شود. در ایران کسی که کارمند ساده است، سه سال بعد هنوز کارمند ساده است، ولی در این مدت سه بار رئیس‌اش عوض شده.

· در انگلستان کسی که خیلی دانش و تجربه داشته باشد و بخواهند از او بیشترین استفاده را ببرند، به سمت مشاوری گماشته می‌شود. در ایران کسی که نخواهند ازش استفاده کنند، مشاور می‌شود.

· در انگلستان اگر کسی از کار برکنار بشود، عذرخواهی می‌کند و حتا ممکن است محاکمه شود. در ایران بعد از برکناری، طی مراسم باشکوهی از فرد تقدیر شده و وی را به مدیریت جای دیگری می‌گمارند.

· در انگلستان مدیران یک اداره کارشان را به صورت گروهی انجام می‌دهند، اما مستقل از هم استخدام شده یا برکنار می‌شوند. اما در ایران افراد به صورت گروهی از یک اداره به اداره دیگر جا به جا می‌شوند، ولی در حین کار هیچ نوع هماهنگی ندارند.

نتیجه گیری اخلاقی: در ایران بعضی آدم‌ها خیلی مهم اند، چیز دیگری مهم نیست

مولانا ******* كيمياي مراقبه

در جهان تنها يك فضيلت وجود دارد:

و آن آگاهي است

و تنها يك گناه:

وآن جهل است

و در اين بين ، باز بودن و بسته بودن چشم ها،

تنها تفاوت ميان انسان هاي آگاه و نا آگاه است.

نخستين گام براي رسيدن به آگاهي

توجه كافي به كردار ،  گفتار و پندار است.

زماني كه تا به اين حد از احوال جسم،

ذهن و زندگي خود با خبر شديم،

آن گاه معجزات رخ مي دهند.

در نگاه مولانا و عارفاني نظير او

زندگي ، تلاش ها و روياهاي انسان

سراسر طنز است!

چرا كه انسان نا آگاهانه

همواره به جست و جوي چيزي است

كه پيشاپيش در وجودش نهفته است!

اما اين نكته را درست زماني مي فهمد

كه به حقيقت مي رسد!

نه پيش از آن!

مشهور است كه "بودا" درست در نخستين شب

ازدواجش، در حالي كه هنوز آفتاب اولين صبح

زندگي مشتركش طلوع نكرده بود، قصر پدر را در

جست و جوي حقيقت ترك مي كند. اين سفر ساليان

سال به درازا مي كشد و زماني كه به خانه باز مي گردد

فرزندش سيزده ساله بوده است! هنگامي كه

همسرش بعد از اين همه انتظار چشم در چشمان

"بودا" مي دوزد، آشكارا حس مي كند كه او به حقيقتي

بزرگ دست يافته است. حقيقتي عميق و متعالي.

بودا كه از اين انتظار طولاني همسرش

شگفت زده شده بود از او مپرسد: چرا به دنبال

زندگي خود نرفته اي؟!

همسرش مي گويد: من نيز در طي اين سال ها

همانند تو سوالي در ذهن داشتم و به دنبال پاسخش

مي گشتم! مي دانستم كه تو بالاخره باز مي گردي

و البته با دستاني پر! دوست داشتم جواب سوالم را

از زبان تو بشنوم، از زبان كسي كه حقيقت را

با تمام وجودش لمس كرده باشد. مي خواستم بپرسم

آيا آن چه را كه دنبالش بودي در همين جا و در

كنار خانواده ات يافت نمي شد؟!

و بودا مي گويد: "حق با توست! اما من پس از

سيزده سال تلاش و تكاپو اين نكته را فهميدم كه

جز بي كران درون انسان نه جايي براي رفتن هست

و نه چيزي براي جستن!"

حقيقت بي هيچ پوششي

كاملا عريان و آشكار در كنار ماست

آن قدر نزديك

كه حتي كلمه نزديك هم نمي تواند واژه درستي

باشد!

چرا كه حتي در نزديكي هم

نوعي فاصله وجود دارد!

ما براي ديدن حقيقت

تنها به قلبي حساس

و چشماني تيزبين نياز داريم.

تمامي كوشش مولانا

در حكايت هاي رنگارنگ مثنوي

اعطاي چنين چشم

و چنين قلبي به ماست

او مي گويد:

معجزات همواره در كنار شما هستند

و در هر لحظه از زندگي تان رخ مي دهند

فقط كافي است نگاه شان كنيد

او گويد:

به چيزي اضافه تر از ديدن

نيازي نيست!

لازم نيست تا به جايي برويد!

براي عارف شدن

و براي دست يابي به حقيقت

نيازي نيست كاري بكنيد!

بلكه در هر نقطه از زمين،

و هر جايي كه هستيد

به همين اندازه كه با چشماني كاملا باز

شاهد زندگي

و بازي هاي رنگارنگ آن باشيد،

كافي است!

اين موضوع در ارتباط با گوش دادن هم

صدق ميكند!

تمامي راز مراقبه

در همين دو نكته خلاصه شده است

"شاهد بودن و گوش دادن"

اگر بتوانيم

چگونه ديدن و چگونه شنيدن را بياموزيم

عميق ترين راز مراقبه را فرا گرفته ايم!

قوانینی که نیوتن از قلم انداخت!

قانون صف:
اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد.
قانون تلفن:
اگر شما شماره‌ای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود. 
قانون تعمیر:
بعد از این که دست‌تان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد.
قانون کارگاه:
اگر چیزی از دست‌تان افتاد، قطعاً به پرت‌ترین گوشه ممکن خواهد خزید.
قانون معذوریت:
اگر بهانه‌تان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشین‌تان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشین‌تان، دیرتان خواهد شد.
قانون حمام:
وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد.
قانون روبرو شدن:
احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش می‌یابد. 
قانون نتیجه:
وقتی می‌خواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمی‌کند، کار خواهد کرد. 
قانون بیومکانیک:
نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد. 
قانون تئاتر:
کسانی که صندلی آنها از راه‌روها دورتر است دیرتر می‌آیند. 
قانون قهوه:
قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیس‌تان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید.

پیشنهادی جالب از یک هم میهن درباره امارات

چرا اسم خیابان ظفر را به "خلیج فارس" عوض نمیکنند تا امارات مجبور بشه برای آدرس سفارتش از این اسم استفاده کنه ؟ در ضمن یه بخشنامه هم به پست بدهند که هر نامه ای به این آدرس بود اگر اسم خلیج فارس را ننوشته بود با ذکر علت به فرستنده ارجاع بدهند.

مراقب آنجه می گویی باش

گروهی از قورباغه ها از بیشه ای عبور می کردند . دو قورباغه از بین آنها درون گودال عمیقی افتادند. وقتی دیگر قورباغه ها دیدند که گودال چقدر عمیق است ،به دو قورباغه گفتند آنها دیگر می میرند. دو قورباغه نصایح آنها را نادیده گرفتند و سعی کردند با تمام توانشان از گودال بیرون بپرند. سرانجام یکی از آنها به آنچه دیگر قورباغه ها می گفتند، اعتنا کرد و دست از تلاش برداشت. به زمین افتاد و مرد. قورباغه دیگر به تلاش ادامه داد تا جایی که توان داشت. بار دیگر قورباغه ها سرش فریاد کشیدند که دست از رنج کشیدن بردارد و بمیرد. او سخت تر شروع به پریدن کرد و سرانجام بیرون آمد. وقتی او از آنجا خارج شد. قورباغه های دیگر به او گفتند :آیا صدای ما را نشنیدی؟ قورباغه به آنها توضیح داد که او ناشنوا است.او فکر کرد که قورباغه ها، تمام مدت او را تشویق می کردند.

این داستان دو درس به ما می آموزد:
1- قدرت زندگی و مرگ در زبان است. یک واژه دلگرم کننده به کسی که غمگین است می تواند باعث پیشرفت او شود و کمک کند در طول روز سرزنده باشند.
2- یک واژه مخرب به کسی که غمگین است می تواند موجب مرگ او شود.
پس مراقب آنجه می گویی باش.

وجود فرشته ها را باور داشته باشيد

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت کامل".
معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.
معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.
معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد.
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.
يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.
چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم.
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم.
بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است !

يكي از دوستانم به نام پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد نگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد. پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟" پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..." البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:

" اي كاش من هم يك همچو برادري بودم."

پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: "دوست داري با هم تو ماشين يه گشتي بزنيم؟"

"اوه بله، دوست دارم."

تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل برگشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟"

پل لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد."

پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت. او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد : " اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نكرده. يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد ... اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح مي دم، ببيني."

پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند. برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند

پایان یا آغاز

دوستان خوبم سلام

اول می خوام از همه اونایی که امروز علی رغم همه کارها و گرفتاریهاشون لطف کردن و با ما همراه شدن یا با ما تماس گرفتن تشکر کنم

دوم اینکه اینهمه به ما گفتن زرنگ و اول و ...

امروز مطلع شدیم برخی از دوستان به جرگه متاهلین پیوستند ، حالا بماند که عروسی و دعوت ....

به هر حال بر ما واجب بود که تبریکات صمیمانه خودمونو اعلام و برای این دو کبوتر جوان آرزوی سالهای بسیار بسیار خوب را داشته باشیم.

از دوستان کسی جدیدا از آقای بستانچی خبری نداره ؟!!!؟؟؟؟!!!؟!؟؟!؟؟!

دعوت

دوستاي خوبم در دوره ششم و همه دوستاني ساير دوره هاي mitm سلام

مي خوام ازتون دعوت كنم براي شركت در جلسه دفاع پايان نامه من و آقاي گلستاني ، مي دونم كه مي دونيد از ديدن تك تكتون خوشحال ميشم و بازم مي دونين كه حضورتون كمك مي كنه به اينكه اين روز بشه يك خاطره خوب و هميشگي در پايان راه دوساله اي كه توش شناختيم و ياد گرفتيم.

پس چهارشنبه 8 آبان ساعت 3 بعد ازظهردر سالن ۶۰ نفره سازمان مدیریت چشم به راه تك تكون هستيم.

موضوع : ارائه مدل هوش تجاری در حوزه تصمیمات کلان سازمانی (مورد شرکت مشاور لار)

ارائه دهندگان : شادي تركيان و امين گلستاني

استاد راهنما : جناب آقاي دكتر تارخ

استاد مشاور : جناب آقاي دكتر اعتماد مقدم

استاد ناظر :جناب آقاي دكتر ناظمي

 

برنامه ‌نويس و مهندس

يک برنامه‌نويس و يک مهندس در يک مسافرت طولانى هوائى کنار يکديگر در هواپيما نشسته بودند. برنامه‌نويس رو به مهندس کرد و گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟ مهندس که مي‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشيد. برنامه‌نويس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما يک سوال مي‌پرسم و اگر شما جوابش را نمي‌دانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يک سوال مي‌کنيد و اگر من جوابش را نمي‌دانستم من ۵ دلار به شما مي‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامه‌نويس پيشنهاد ديگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما مي‌دهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضايت داد که با برنامه‌نويس بازى کند.

برنامه‌نويس نخستين سوال را مطرح کرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست که وقتى از تپه بالا مي‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائين مي‌آيد ۴ پا؟» برنامه‌نويس نگاه تعجب آميزى کرد و سپس به سراغ کامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم کامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمريکا را هم جستجو کرد. باز هم چيز بدرد بخورى پيدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونيک فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نويس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد ...

 

وب‌گردی می‌تواند از دمانس جلوگیری کند

یک پژوهش جدید نشان می‌دهد که جستجو در اینترنت می‌تواند مغز سالمندان و افراد میانه‌سال را تقویت کند.

پژوهشگران برای مطالعه تغییرات جریان خون مغز این افراد حین وب‌گردی یا کتاب خواندن، از روشی به نام رزونانس مغناطیسی عملکردی یا fMRI استفاده کردند. رزونانس مغناطیسی عملکردی، شدت پاسخ سلول‌های مغزی را با اندازه‌گیری مقدار جریان خون آنها نشان می‌دهد.

نخست از همه افراد خواسته شد که کتاب بخوانند، در حین کتاب خواندن، فعالیت مغزهمه افراد به خصوص در قسمت‌های گیجگاهی، آهیانه‌ای و پس‌سری مغز افزایش یافت. این قسمت‌های مغز مسئول کنترل زبان، خواندن، حافظه و توانایی‌های دیداری هستند.

در مرحله بعد از افراد خواسته شد که در اینترنت جستجو کنند. در این مرحله تحقیق، تفاوت‌هایی بین گروهی که فعالیت اینترنتی قبلی داشتند با گروهی که سابقه فعالیت اینترنتی قبلی نداشتند، دیده شد. گرچه میزان فعالیت مغز هر دو گروه در نواحی‌ای که خواندن کتاب آنها را فعال می‌کند، افزایش نشان داد، اما بر میزان فعالیت مغز گروهی که فعالیت اینترنتی قبلی داشتند، در نواحی پیشانی، گیجگاهی و قسمت سینگولیت cingulate هم افزوده شد. این قسمت‌ها مسئول فرایندهای مهمی مثل تصمیم‌گیری و استدلال و برهان هستند.

«گری اسمال» Gary Small رهبر این پژوهش و عضو انستیتوی «سمل» Semel از دپارتمان مطالعات عصبی و رفتاری دانشگاه UCLA در این مورد می‌گوید: «برجسته‌ترین یافته ما این بود که جستجو در اینترنت مدارهای عصبی را که در حین مطالعه فعال نمی‌شوند، بیشتر درگیر می‌کند، البته فقط در کسانی که تجربه اینترنتی قبلی داشتند.»

شاید دلیل برتری وب‌گردی نسبت به مطالعه این باشد که حیت وب‌گردی هر شخص باید تصمیم بگیرد که روی کدام لینک‌ها کلیک کند که همین تصمیم‌گیری مدارهای شناختی مهم در مغز را فعال می کند.

آقای اسمال می‌گوید : «به نظر می‌رسد اعمال ساده‌ای مثل وب‌گردی که به صورت روزانه انجام می‌شوند، فعالیت مغزی را در افراد مسن افزایش می‌دهند، چنین چیزی نشان می‌دهد که مغزهای ما حساس هستند و با افزایش سن می‌توانند به یادگیری ادامه دهند.»

پيش بيني 10 اتفاق بزرگ در دنياي آي تي

مرکز خبري InfoWorld طي 30 سال گذشته در جريان اتفاقات فراواني در دنياي فناوري بوده است که اين اتفاقات، از توليد کامپيوترهاي شخصي گرفته تا روي کار آمدن برنامه هاي جاسوسي و ويروس ها و ابزارهايي نظير گوشي iPhone را شامل مي شود. اين مرکز در سي امين سال تولد خود 10 اتفاق بزرگ را در دنياي فناوري، براي يک دهه آينده پيش بيني کرده است.

اول؛ پيروزي ابرها

دوم؛ چرخه فناوري

سوم؛ همه چيز کار مي کند

چهارم؛ هيچ چيز از نظرتان دور نمي ماند

پنجم؛ گام در دنياي گوشي هاي هوشمند

ششم؛ کارخانه هاي بدون انسان

هفتم؛ سيستم تشخيص تصوير

هشتم؛ فناور ي هاي امنيتي شخصي

نهم؛ ارتباطات مسلسل و غيرقابل منفصل

دهم؛ توسعه ارتباطات اجتماعي

ادامه نوشته

100^10

سلام به همه

آقای محب جلیلی درخواست آدرس project10tothe100 سایت گوگل رو کردن گفتم شاید بقیه دوستان هم علاقه داشته باشند ایده های خودشون رو برای گوگل ارسال کنند. به امید اینکه یکی از ایده های شما رو بعنوان ایده برتر ببینم.

www.project10tothe100.com

تصویر آرامش

پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندان گذاشت که بتوانند به بهترین شکل آرامش را تصویر کنند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند. آن تابلوها تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب، رود های آرام، کودکانی که در خاک می دویدند، رنگین کمان و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.

پادشاه تمام تابلوها را بررسی کرد. اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد. اولی تصویر دریاچه آرامی که کوههای عظیم، آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود، در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید و اگر دقیق نگاه می کردند در گوشه چپ دریاچه خانه کوچکی قرار داشت، پنجره اش باز بود و دود از دودکش آن بر می خواست.

تصویر دوم نیز کوهها را نمایش می داد، اما کوهها ناهموار بود، قله ها تیز و دندانه ای بود، آسمان بالای کوهها به طور بی رحمانه ای تاریک بود و ابرها آبستن آذرخش، تگرگ و باران سیل آسا بود. این تابلو با تابلوهای دیگر هیچ هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد در بریدگی صخره ای، جوجه پرنده ای را می دید، آنجا در میان غرش وحشیانه طوفان، جوجه گنجشکی آرام نشسته بود.

پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده مسابقه بهترین تصویر آرامش، تابلوی دوم است. بعد توضیح داد که: آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا، بی مشکل، بی کار سخت یافت شود، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت، آرامش در قلب ما حفظ شود، این تنها معنای حقیقی آرامش است

 

پروژه ۱۰ به توان ۱۰۰، فرصتی برای تغییر جهان

خیلی تصادفی به صفحه پروژه ۱۰ به توان ۱۰۰ گوگل رسیدم.

آیا احساس می‌کنید که ایده‌هایی دارید که می‌توانند در جهان تغییراتی ایجاد کنند؟ تفاوتی نمی‌کند که این ایده و فکر بکر در زمینه جامعه، انرژی و محیط زیست باشد یا بهداشت و سلامت، آموزش یا هر زمینه دیگر.

اما ایده‌ها چه فایده‌ای دارند وقتی که عملی نشوند؟

گوگل با یک بودجه ۱۰ میلیون دلاری قصد عملی کردن پنج ایده برتر از میان ایده‌هایی دارد که  توسط شما و دیگر کاربران اینترنت، دریافت خواهد کرد.

یک تیم منتخب ار کارکنان گوگل، در مرحله نسخت ۱۰۰ ایده برتر را انتخاب خواهد کرد، این ایده‌ها از ۲۷ ژانویه ۲۰۰۹ اعلام می‌شوند تا در یک رأی‌گیری عمومی ۲۰ تا از آنها انتخاب شوند. در مرحله بعد یک تیم ۵ تا ۷ نفره متشکل از افراد متخصص در زمینه‌های مختلف، ۵ ایده برتر را حدودا در اوایل فوریه انتخاب می‌کنند.

البته ایده‌های خود را به قصد تصاحب کسری از بودجه ۱۰ میلیون دلاری، به گوگل ندهید، چون هیچ مبلغی مستقیما به شما داده نخواهد شد و به جز رضای قلبی از اجرای ایده‌ای که در سر داشتید و شاید نام برده شدن اسم شما، پاداشی در انتظار شما نخواهد بود!

برای دادن ایده خود تا کمتر از یک ماه دیگر یعنی تا ۲۰ اکتبر، فرصت دارید

بیاد داشته باشید چیزی را درو خواهید کرد که پیش از این کاشته اید

روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق  کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند .
سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند
.
بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند
.
روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت
.
روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد
.
شادی خاصی کلاس را فرا گرفت
.
معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید " واقعا ؟
"
 "
من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! " "من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند
. "
دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد
.
معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود
.
آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود .دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند  با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند . چند سال

بعد ، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد . و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد .
او تابحال ، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود . پسر کشته شده ، جوان خوش قیافه وبرازنده ای به نظر می رسید
.
کلیسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از کنار تابوت وی ، مراسم وداع را بجا آوردند . معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود
.
به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود ، به سوی او آمد و پرسید : " آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟
"
معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : " چرا
"
 
سرباز ادامه داد : " مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد . "پس از مراسم تدفین ، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند . پدر و مادر مارک نیز

که در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند .
پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ، به معلم گفت :"ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد . "او با دقت دو برگه کاغذ

فرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد .
خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت . آن کاغذها ، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود
.
مادر مارک گفت : " از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است
. "
همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : " من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم
. "
همسر چاک گفت : " چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم
. "
مارلین گفت : " من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام
. "
سپس ویکی ، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت :" این همیشه با منه . . . . " . " من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه

نداشته باشد . "
معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده ، گریه اش گرفت . او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند ، گریه می کرد
.
سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد

افتاد .
 
بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند ، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد
.

مايكل فلپس پرده از راز موفقيت هايش برداشت

مايكل فلپس پسر طلايي بازي‌هاي المپيك ‪ ۲۰۰۸‬پكن به خاطر كسب هشت مدال طلا در اين بازي‌ها به يك ستاره ورزشي در جهان تبديل شد اما كمتر كسي مي‌داند كه هدف واقعي او از ياد گرفتن شنا، قهرماني نبوده است.

نشريه ‪ The Sun‬به نقل از وي نوشت، مادرش او را مجبور كرد شنا ياد بگيرد تا غرق نشود.

فلپس كه قهرمان محبوبش مايكل جردن اسطوره آمريكايي بسكتبال است، با اشاره به اينكه همه چيز از دعواهاي دوران كودكي شروع شد، گفت: بچه‌ها عادت داشتند مرا اذيت كنند اما همين امر مرا به انسان بهتري تبديل كرد.

فوق ستاره شناي آمريكا افزود: روزهايي بود كه در اتوبوس مدرسه بچه‌ها كلاه بيس بال مرا از پنجره بيرون مي‌انداختند. جالب است چون همان كساني كه اين كارها را مي‌كردند حال سعي مي‌كنند كه با من دوست شوند اما پاسخ من به آنها نه است.

به گفته فلپس، شك و ترديد معلم هايش به او، دليل ديگري شد كه او براي ثابت كردن دل و جراتش، بيشتر و بيشتر تلاش كند.

وي اظهار داشت: يكي از معلم هايم در مدرسه متوسطه كه نامش را به خاطر ندارم گفت كه من هرگز موفق نخواهم شد. با شنيدن اين حرف تصميم گرفتم بيشتر تلاش كنم تا به او ثابت كنم اشتباه مي‌كند. رسيدن به چيزي كه قبلا هيچكس موفق به انجام آن نشده بود، آرزويي بود كه به حقيقت پيوست.

فلپس ادامه داد: شنا به من كمك كرد به اختلال كم توجهي كه به خاطر بيش فعالي داشتم چيره شوم. نمي‌توانستم آرام يكجا بنشينم و تمركز نداشتم. شنا در آب و در يك خط به من كمك كرد بيشتر تمركز كنم و بدون توجه به اين بيماري رشد كنم.

یادمون باشه همه اونهایی که امروز کوچیک می بینمیشون شاید روزی از ما هم بزرگتر شدن.پس فرصت رو از خودمون نگیریم و آدمها رو برای آدم بودنشون دوست داشته باشیم نه مقام و قدرتی که باهاش ممکنه باعثه رشد ما بشن


آدمهای باهوش، آدمهای باهوش را می شناسند

گوگل، شرکتی است که از همان بدو تشکیل، نوع آوری های بسیاری داشته است و به راستی یک خط شکن در بین سایر شرکتهاست. یکی از این فرقها در نحوه استخدام کارمندانش است. در گوگل احترام زیادی به دانشجویان دکترا و دارندگان مدرک دکترا می گذارند. این در حالیست که اصولا در دنیای بیزنس و شرکتهای بزرگ، داشتن دکترا الزاما به عنوان معیاری برای بررسی توانایی های شما نیست اما گویا موسسین گوگل نظر دیگری دارند(شاید چون خود ایده گوگل از داخل یک پروژه دکترا در آمد). آنها همیشه در گوگل به دانشگاه های خوب سرک می کشند و دنبال دانشجویان نخبه هستند و اعتقاد دارند یک دانشجوی عالی در یک دانشگاه قوی طبیعتا حرفی برای گفتن باید داشته باشد.

از سویی دیگر گوگل به تعداد زیاد مصاحبه هایش معروف است. مثلا بین 8 تا 15 مصاحبه که برای یک سمت شغلی از شخص متقاضی به عمل آورده می شود و این در حالیست که تازه باید از انتهای قیف بسیار تنگ پذیرش رزومه رد شوید. متاسفانه نمی توانم بگویم که گوگل چقدر رزومه دریافت می کند اما باور کنید وقتی در یک جلسه آمار رو دیدم، مغزم سوت می کشید. گوگل در پذیرش بسیار سخت گیر است. شاهد دیگر این مدعا کارها و سمت های خالی اعلان شده در سایت گوگل است. مثلا برای کارهای سوئد به شخصه چندین سمت را می بینم که تقریبا دو سال است که همچنان از روی سفحه برداشته نشده است. یعنی آنکه گوگل حاضر است حتی ضرر بدهد و یا فشار کاری را تحمل کند اما آنقدر صبر کند تا شخصی که به اصطلاح خودشان گوگلی است و حال و هوای مناسب با شرکت را دارد پیدا کنند که طبیعتا کار آسانی نیست.

اما با همه این حرفا گوگل رشد بسیار سریعی دارد و هر هفته چند ده نفر به کار گرفته می شوند. از سمت های پایین و ابتدایی گرفته تا مدیران اجرایی و مدیران پروژه و تکنیسین و غیرو... پس این آدمها از کجا سر و کله اشان پیدا می شود؟ شاید این همه مقدمه چینی تازه رسیده باشد به موضوع مورد نوشتار امروز.

در گوگل شعاری هست که می گوید: آدمهای باهوش، آدمهای باهوش را می شناسند. این یعنی آنکه درصد بسیار بالایی وجود دارد که کارمندی که در گوگل پس از گذشتن از هفت خان رستم و وارد شدن به شرکت، بتواند از بین همکاران سابق، افراد فامیل، دوستان و آشنایان کسانی را معرفی کند که بتوانند مورد بررسی و شانس استخدام قرار بگیرند و این یعنی یک گنج بزرگ برای گوگل.

حتما می دانید که هزینه پایه پیدا کردن یک کارمند معمولی در شرکتی مانند گوگل که مته لای خشخاش می گذارد و هر سوراخی را سرک می کشد تا آدمهای باهوش رو به تور بیندازه بسیار بالاست. هزینه به چند صد هزار دلار و گاهی حتی به میلیون دلار هم خواهد رسید مخصوصا برای مدیران اجرایی که اولا جای خالی هر روزشان باعث هزینه خواهد بود، ثانیا پرسنلی که بخواهند این افراد را پیدا کنند و یا رزومه بخوانند و وقتی که از سایر مدیران گرفته میشود تا شخص جدید را مورد مصاحبه قرار بدهند و هماهنگ شدن کارمند جدید با تیم و بسیاری موارد دیگر، همه باعث میشوند که استخدام یک شخص دارای هزینه سنگینی باشد.

گوگل از طریق همین شعار سعی می کنه که از این هزینه سرسام آور تا اونجا که می تونه کم کنه و همین عامل باعث شده درصد بالایی از کارمندان گوگل، کسی را معرفی کنند که بعدا او نیز کارمند گوگل شده است. در اینجا طبیعتا پالایش اول توسط خود شخص معرف صورت خواهد گرفت چرا که او هرگز کسی را معرفی نخواهد کرد که درصد رد شدنش بسیار زیاد باشد چرا که از اعتبار او در پرونده کاریش خواهد کاست.

از سویی دیگر، مطمئتا شخصی که توسط یک گوگلر معرفی می شود، رزومه اش ارزش نگاه کردن دارد برای همین از استخر بزرگ رزومه های دیگر نیز همان اول جدا می شود. همچنین وقت کمتری تلف خواهد شد تا در مصاحبه ها متوجه بشوند که آیا شخص معرفی شده کارآمد خواهد بود یا خیر چرا که باز مطمئن هستند گوگلری که او را معرفی کرده حتما با سنجیدن موارد این کار را انجام داده.

جالبه بدونید که پشت در توالتهای گوگل زیاد میشه از این آگهی ها دید که میگن کسی رو مثلا برای فلان پوزیشن معرفی کنید و چنانچه اون شخص کارمند رسمی گوگل هم بشه پول خوبی گیر شما می آید. یعنی به ازای معرفی و استخدام رسمی دوستانتان پول خوبی هم میشه به جیب زد.

آلوین تافلر

بی سواد قرن 21،کسانی نخواهند بود که خواندن ونوشتن نمی دانند، بلکه کسانی هستند که نتوانند یاد بگیرند یا یاد دهند

...

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند

قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند

لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند

عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند

مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند

حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن  به دنيا مي آيند

تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است

اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان!

 

سعي كنيد مهربان باشيد..

بانوى خردمندى در كوهستان سفر مى كرد كه سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا كرد. روز بعد به مسافرى رسید كه گرسنه بود. 


بانوى خردمند كیفش را باز كرد تا در غذایش با مسافر شریك شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در كیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست كه آن سنگ را به او بدهد....

زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این كه شانس به او روى كرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست كه جواهر به قدرى با ارزش است كه تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى كند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا كند. 
 بالاخره هنگامى كه او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فكر كردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید كه چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده كه به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى

 

 

کریم خان زند

روزي مردي رو به دربار خان زند مي آورد و با ناله و فرياد مي خواهد كه كريمخان را فورا ملاقات كند. سربازان مانع ورودش مي شوند.. خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟

پس از گزارش سربازان به خان خان بزرگوار زند دستور مي دهد كه مرد را به حضورش ببرند.مرد به حضور خان مي رسد. خان از وي مي پرسد كه چه شده مرد كه چنين ناله و فرياد مي كني؟ مرد با درشتي مي گويد همه امولم را دزد برده و الان هيچ در بساط ندارم. خان مي پرسد وقتي اموالت به سرقت ميرفت تو كجا بودي؟

مرد مي گويد من خوابيده بودم. خان مي گويد خب چرا خوابيدي كه مالت را ببرند؟

مرد در اين لحظه پاسخي مي دهد كه فقط مردي آزاده عادل و دمكرات چون كريمخان تحمل و توان شنيدنش را دارد. مرد مي گويد من خوابيده بودم چون فكر مي كردم تو بيداري!!!

خان بزرگوار زند لحظه اي سكوت مي كند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران كنند. و در آخر مي گويد اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم.

صدای ماندگار این شعر هم رفت !!!!

سلام

حال همه ما خوب است

ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور

كه مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند

با اين همه عمري اگر باقي بود

طوري از كنار زندگي مي گذرم

كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد و نه اين دل نا ماندگار بي درمان !

تا يادم نرفته است بنويسم

حوالي خواب هاي ما سال پر باراني بود

مي دانم هميشه حياط آنجا پر از هواي تازه باز نيامدن است

اما تو لااقل ، حتي هر وحله گاهي ، هر از گاهي

ببين انعكاس تبسم رويا

شبيه شمايل شقايق نيست !

راستي خبرت بدهم

خواب ديده ام خانه اي خريده ام

بي پرده ، بي پنجره ، بي در ، بي ديوار ... هي بخند !

بي پرده بگويمت

چيزي نمانده است ، من پنجاه ساله خواهم شد

فردا را به فال نيك خواهم گرفت

دارد همين لحظه يك فوج كبوتر سپيد

از فراز كوچه ما مي گذرد

باد بوي نام هاي كسان من مي دهد

يادت مي آيد رفته بودي خبر از آرامش آسمان بياوري !؟

نه ري را جان

نامه ام بايد كوتاه باشد

ساده باشد

بي حرف از ابهام و آينه ،

از نو برايت مي نويسم

حال همه ما خوبست

اما تو باور مكن !

بيا برويم روبه روي باد شمال

آن سوي پرچين گريه ها

سرپناهي خيس از مژه هاي ماه را بلدم

كه بي راهه دريا نيست .

ديگر از اين همه سلام ضبط شده بر آداب لاجرم خسته ام

بيا برويم !

آن سوي هر چه حرف و حديث امروزست

هميشه سكوتي براي آرامش و فراموشي ما باقي است

مي توانيم بدون تكلم خاطره اي حتي كامل شويم

مي توانيم دمي در برابر جهان

به يك واژه ساده قناعت كنيم

من حدس مي زنم از آواز آن همه سال و ماه

هنوز بيت ساده اي از غربت گريه را بياد آورم .

من خودم هستم

بي خود اين آينه را رو به روي خاطره مگير

هيچ اتفاق خاصي رخ نداده است

تنها شبي هفت ساله خوابيدم و بامدادان هزاران ساله برخاستم .

دارم هي پا به پاي نرفتن صبوري مي كنم

صبوري مي كنم تا تمام كلمات عاقل شوند

صبوري مي كنم تا ترنم نام تو در ترانه كامل تر شود

صبوري مي كنم تا طلوع تبسم ، تا سهم سايه ، تا سراغ همسايه ...

صبوري مي كنم تا مدار ، مدارا ، مرگ ...

تا مرگ ، خسته از دق الباب نوبتم

آهسته زير لب ... چيزي ، حرفي ، سخني بگويد

مثلا وقت بسيار است و دوباره باز خواهم گشت !

هه ! مرا نمي شناسد مرگ

يا كودك است هنوز ، و يا شاعران ساكتند !

حالا برو اي مرگ ، برادر ، اي بيم ساده آشنا

تا تو دوباره باز آيي

من هم دوباره عاشق خواهم شد

.

.

.

 

سلام حال همه ما خوبست ولي تو باور مكن

 

اديسون در سنین پيري پس از كشف لامپ، يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار ميرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي كرد...

اين آزمايشگاه، بزرگترين عشق پيرمرد بود. هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود. در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است!

آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود...

پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب ديد كه پيرمرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند!!!

پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر مي برد.

ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت: پسر تو اينجايي؟ مي بيني چقدر زيباست؟!!  رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟!! حيرت آور است!!!

من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! واي! خداي من، خيلي زيباست! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد. كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!!

پسر حيران و گيج جواب داد: پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟!!!!!!

چطور ميتواني؟! من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟!

پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد. مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند. در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد...!

در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكر مي كنيم! الآن موقع اين كار نيست! به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت!!!

توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود. آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع کرد...

پازلی که همه باید بسازند!

خدایا!من آموخته ام با تو بودن چه قدر آسان است.

 خدایا!من آموخته ام در کنار تو بودن یعنی همه چیز.

خدایا!من آموخته ام با یاد تو بودن یعنی اندیشیدن در عمق.

خدایا!من آموخته ام تو را صدا کردن یعنی آرامش خاطر.

خدایا! کمکم کن تا بیاموزم این زندگی را که تو به من هدیه کرده ای، شاداب تر و سالم تر بسازم.

خدایا! من آموخته ام که در هر لحظه به درگاه تو نیایش کنم و شکر گزار دریای بی کران رحمت تو باشم.

من آموخته ام که در درون لحظه ها زندگی کنم، نه برای لحظه ها و حتی به دنبال لحظه ها بروم.

من آموخته ام که به خود نگاه کنم و از عقل بی کرانم استفاده نمایم و عشق را در خود و دیگران ببینم و زندگی را یک راز بدانم زیرا به دنبال راز رفتن، به من زیبایی می دهد.

من آموخته ام که زندگی مانند یک پازل است که به موقع باید قطعه های آن را کنار هم بگذارم و در نهایت از شاهکاری که در حال ساختن آن هستم، لذت ببرم.

این پازل، مال من است و منحصر به فرد است از تولد تا مرگ.

من خودم را با خود، مقایسه می کنم چون پازل من با دیگری فرق دارد حتی با فرزندم، همسرم، اطرافیانم و انسان های دیگر.

مسأله های دوران زندگی ام که تا به امروز گذشته  و قطعه های پازل آن را چیده ام، در زندگی ام نقش بسته است، پس نمی توانم همان پازل را برای دیگران و حتی برای فرزندم بخواهم، چون با تولد فرزندم در پازل زندگی ام، او هم دارای یک پازل می شود و هرچه این پازل توسط اطرافیان، کم تر دستکاری شود، او با رشد خود و تصمیم به موقع و برخوردار بودن از خلاقیتش، پازل زیباتری نسبت به زمان خود می سازد و از شاهکار خود لذت می برد. چون در درون لحظه ها می تواند با فکر خود و انتخاب صحیح قطعه ها حتی با کم ترین اشتباه، شاهکار زندگی زیبایش را بسازد.

این شاهکار به طور دقیق مشخصه ی تعهد ریشه دار و پایدار اوست که باعث می شود بر زندگی تسلط یابد. در حقیقت، من با آموختن زندگی زیبا و خود را عامل حرکت دانستن، قطعه های پازل را کنار هم می چینم. در واقع صحیح چیدن قطعه هاست که مرا ساخته و پرداخته می کند.

اگر سفر نكنی،
گر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت
بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك
كنند.

 
به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی

اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
 
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

 
تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
 
اگر از شور و حرارت،
 
از احساسات سركش،
 
و از چيزهايی كه چشمانت را به
 
درخشش وامی‌دارند،
 
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
 
دوری كنی . .. .،

 
تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
 
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت
 
شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
 
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر
نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
 
اگر به خودت اجازه ندهی
 
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
 
ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .

امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
 
امروز كاری كن!
 
نگذار كه به آرامی بميری!
 
شادی را فراموش نكن!

پابلو نرودا

ترجمه احمد شاملو

سرنوشت

در طول نبردی مهم و سرنوشت ساز ژنرالی ژاپنی تصمیم گرفت با وجود سربازان بسیار زیادش حمله کند. مطمئن بود که پیروز می شوند اما سربازانش تردید داشتندو دودل بودند.

در مسیر میدان نبرد در معبدی مقدس توقف کردند. بعد از فریضه دعا که همراه سربازانش انجام شد ژنرال سکه ای در آورد و گفت:" سکه را به هوا پرتاب خواهم کرد اگر رو آمد، می بریم اما اگر شیر بیاید شکست خواهیم خورد".

"سرنوشت خود مشخص خواهد کرد"..

 سکه را به هوا پرتاب کرد و همگی مشتاقانه تماشا کردند تا وقتی که بر روی زمین افتاد. رو بود. سربازان از فرط شادی از خود بی خود شدند و کاملا اطمینان پیدا کردند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند.

بعد از جنگ ستوانی به ژنرال گفت: "سرنوشت را نتوان تغییر داد(انتخاب کرد با یک سکه)"

ژنرال در حالی که سکه ای که دو طرف آن رو بود را به ستوان نشان می داد جواب داد:" کاملا حق با شماست".

اطلاعيه مهم در مورد تغيير زمان برگزاري گردهمايي ششم

قابل توجه دانشجويان و دانش آموختگان گرامي دوره مديريت فناوري اطلاعات

محوريت موضوعي گردهمايي ششم، حوزه منابع انساني الكترونيك در نظر گرفته شده است. جناب آقاي دكتر خدايار ابيلي به عنوان يكي از اساتيد شاخص در اين حوزه قبول زحمت فرمودند وضمن هدايت برنامه هاي گردهمايي تا كنون، به اميد خدا در برنامه مزبور از صحبتهاي ايشان و ساير همكاران ارجمند بهره خواهيم برد. نكته مهم قابل ذكر آن كه متاسفانه به دليل يك سفر ناكهاني و اضطراري غير مترقبه خارح كشور در تاريخ مزبور براي ايشان ، و با عنايت به نهايي شدن محور برنامه ناچار به تغيير زمان برگزاري گردهمايي ششم به تاريخ يكشنبه16 تيرماه شديم. ضمن عرض پوزش از كليه دوستان گرامي تقاضا داريم با اطلاع رساني به سايرين در برگزاري هرچه بهتر برنامه در تاريخ جديد، گردهمايي ششم را همراهي نمايند. در ضمن با توجه به تغيير تاريخ ،از مقالات پوستري شما (به صورت فايل ) تا اول تيرماه و به صورت چاپ شده تا هشتم تيرماه استقبال مي گردد.

اضافه کاری با طعم افسردگی

پژوهشگران هشدار داده اند ، کارمندانی که اضافه کاری می کنند بیشتر در معرض ابتلا به اضطراب  افسردگی هستند ،طبق این گزارش افرادی که ساعات طولانی تر و بیشتری کار می کنند بیشتر دچار افسردگی و اضطراب می شوند.

نتایج تحقیق نشان داد احتمال ابتلا به افسردگی در مردان کارمندی که فقط ساعت کاری عادی را پر میکنند ۹ درصد اما در مردانی که اضافه کاری دارند ۵/۱۲ درصد است.

این ارقام در زنان کارمند به ترتیب در ساعت کاری و اضافه کاری ۷ درصد و ۱۱ درصد به ثبت رسیده است. گفتنی است رابطه  بین اضافه کاری و ابتلا به اضطراب و افسردگی در بین مردانی که ۴۹ تا ۱۰۰ ساعت در هفته اضافه کاری انجام می دهند قوی تر است. همچنین مردانی که بیش از ۴۸ ساعت در هفته کار می کنند بیشتر در معرض آشفتگی روانی هستند.

 

منبع روزنامه همشهری ۳۰ خرداد 

حضور در مراسم به صورت هولوگرام مجازي سه بعدي/ بيل گيتس سه بعدي شد

فناوري جديدي به زودي وارد بازار مي شود که به مديران ارشد شرکتها کمک مي کند که به صورت هولوگرام مجازي سه بعدي در اجلاسها شرکت کنند.

به گزارش خبرگزاري مهر، فناوريهاي ويديو کنفرانس و ويديو چت به زودي از رده خارج مي شوند و فناوري جديدي در دسترس قرار مي گيرد که امکان حضور افراد را به صورت سه بعدي فراهم مي کند.

چندي پيش پرنس چارلز وليعهد انگليس در اجلاس جهاني آينده انرژي در ابوظبي امارات متحده عربي، همانند فيلمهاي علمي تخيلي به صورت يک هولوگرام مجازي سه بعدي شرکت کرد.

اکنون نيز هيو برادلو، رئيس شرکت تلفني Telko Telstra در کنفرانسي که در استراليا برگزار شد به صورت يک تصوير سه بعدي شرکت کرد.

اين هولوگرام به صورت مستقيم از ملبورن به آدلايد در فاصله 725 کيلومتري ارسال شد. اين سيستم ارتباطي که درحال حاضر در مرحله آزمايشي است مي تواند ظرف يکسال وارد بازار شود.

در اين خصوص هولوگرام برادلو توضيح داد: "در ملبورن ما يک دوربين ويديويي با وضوح تصوير بسيار بالا داريم که تصوير مرا بازتوليد مي کند و سيگنالهاي آن با استفاده از يک اتصال پهناي باند و با کمک پروتکل Telstra Next-IP ارسال مي شود. سپس يک سيستم هوشمند نوري امکان تماشاي تصوير مرا به صورت مستقيم در آدلايد فراهم مي کند."

تصوير سه بعدي رئيس شرکت  Telko Telstra کاملا طبيعي و همانند يک انسان واقعي حرکت مي کرد.

براساس گزارش iTWire، همچنين هفته گذشته بيل گيتس رئيس شرکت مايکروسافت نيز به شکل يک هولوگرام سه بعدي در کنگره جهاني فناوري اطلاعات در کوالا لامپور مالزي شرکت کرد. تصوير بيل گيتس برخلاف تصوير برادلو از قبل ضبط شده بود.

خدایی خدا

روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت

 

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت :

 

می اید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه

 

دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .

 

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود

 

" با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم،

 

ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی .

 

 این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم ؟ كجای دنیا را گرفته بود ؟

 

 و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد .

 

خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند.

 

 انگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.

 

خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.

 

اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت

 

خدا را پر كرد....

 

پیشگویی

روزی پیش گوی پادشاهی به او گفت که در روز و ساعت مشخصی بلای عظیمی برای پادشاه اتفاق خواهد افتاد. پادشاه از شنیدن این پیش گویی خوشحال شد. چرا که می توانست پیش از وقوع حادثه کاری بکند.

پادشاه به سرعت به بهترین معماران کشورش دستور داد هر چه زودتر محکم ترین قلعه را برایش بسازند. معماران بی درنگ بی آن که هیچ سهل انگاری و معطلی نشان بدهند، دست به کار شدند. آنها از مکان های مختلف سنگ های محکم و بزرگ را به آنجا منتقل کردند و روز و شب به ساختن قلعه پرداختند. سرانجام یک روز پیش از روز مقرر قلعه آماده شد. پادشاه از قلعه راضی شد و با خوش قولی و شرافتمندانه به همه معماران جایزه داد. سپس ورزیده ترین پاسداران خود را در اطراف قلعه گماشت.
پادشاه در آستانه روز وقوع حادثه به گفته پیش گو، وارد اتاق سری شد که از همه جا مخفی تر و ایمن تر بود. اما پیش از آن که کمی احساس راحتی کند، متوجه شد که حتی در این اتاق سری هم چند شعاع آفتاب دیده می شود. او فورا به زیر دستان خود دستور داد که هر چه زودتر همه شکاف های این اتاق سری را هم پر کنند تا از ورود حادثه و بلا از این راه ها هم جلوگیری شود.
سرانجام پادشاه احساس کرد آسوده خاطر شده است. چرا که گمان کرد خود را کاملا از جهان خارج، حتی از نور و هوایش، جدا کرده است.
معلوم است که پادشاه خیلی زود در اتاق بدون هوا خفه شد و مرد. پیش گویی منجم پادشاه به حقیقت پیوسته بود و سرنوشت شوم طبق گفته پیش گو رقم خورده بود! معنی این داستان را می توان به قلب انسان ها از جمله خود ما تشبیه کرد. در دل ما هم قلعه بسیار محکمی وجود دارد. این قلعه با مواد مختلفی محکم تر از سنگ ساخته شده است. این مواد چیزی به جز خشم و نفرت، گله و شکایت، خود خوار شمردن و غرور و کبر، شتاب، تعصب و بدبینی و ... نیستند. با این مواد واقعا هم می توان قلعه دل را محکم و محکم و باز هم محکم تر کرد و دیگران را پشت درهای آن گذاشت. همان طور که این پادشاه عمل کرد. قلعه قلب ما هر چه محکم تر و کم منفذتر باشد، احساس خفگی ما هم شدیدتر خواهد بود.

نامه آبراهام لینکلن به آموزگار پسرش

به پسرم درس بدهید

او باید بداند که همه مردم عادل و همه آنها صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد. به او بگویی، به ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می شود. به او بیاموزید، که در ازای هر دشمن، دوستی هم هست. می دانم که وقت می گیرد، اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش، یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد. به او بیاموزیدکه از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید.

اگر می توانید، به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید. به او بگویید تعمق کند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود. به گل های درون باغچه و به زنبورها که در هوا پرواز می کنند، دقیق شود. به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد. به پسرم یاد بدهید با ملایم ها، ملایم و با گردن کشان، گردن کش باشد. به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه برخلاف او حرف بزنند.

به پسرم یاد بدهید که همه حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند.

ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید. اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند. به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد.

به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست.

به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد.

در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید، اما از او یک نازپرورده  نسازید. بگذارید که او شجاع باشد، به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد.

توقع زیادی است اما ببینید که چه می توانید بکنید، پسرم کودک کم سال بسیار خوبی است.

روز جهانی مدیران سایت ها: فرصتی برای تشکر

با گذشت زمان، عناوین مختلف و جدیدی را برای هر روز از سال انتخاب می کنند که تا قبل از آن، با توجه به نو بودن موضوع، جای خالی آن احساس می شد. انتخاب عناوین مختلف و جدید در رابطه با موضوعات مطرح در سطح نت هم این روزها از تب و تاب بیشتری بهره می برد و در همین رابطه گمان می کنم سال 2008 یکی از بهترین سال ها برای ترویج و انتخاب عناوین جدید برای روزهای سال است.

روز جهانی وب مستر ها

شاید خیلی از شما نام Godaddy را شنیده باشید. این سایت یکی از بزرگترین سایت های ثبت دامنه های اینترنتی در سطح جهان است. چند روز پیش، Godaddy طی خبری، روز 29 آوریل را به عنوان روز جهانی وب مستر ها انتخاب کرد و شما بر همین اساس می توانید در این روز، از صاحبان وب سایت ها و وبلاگ های مطرح جهت خدمتی که در طی یک سال به شما داشته اند، تشکر و قدردانی کنید! چگونگی انجام این کار نیز بسیار ساده است! کافی است تا به این آدرس بروید و یکی از کارت ها را جهت ارسال انتخاب کنید. پس از آن، نام و ایمیل خود و وب مستری که می خواهید کارت هدیه برای او بفرستید را وارد نمایید. دقیقا در ساعات اولیه روز 29 آوریل، ایمیل مورد نظر به همراه کارت تبریک برای او ارسال خواهد شد! این شاید کوچکترین عکس العمل در برابر زحمات یک مدیر وب سایت و یا وبلاگ است. با انجام این کار می توانید خیلی ها را غافلگیر کنید،

زندگی بعد از مرگ به روایت گوگل!

استن شرودر Stan Schroeder یکی از نویسندگان وبلاگ مشهور Mashable امروز پست جالبی داشت:

فکر عجیبی امروز به سرم زد، گوگل اهمیتی به زنده یا مرده بودن شما نمی‌دهد. اینترنت کلا اهمیتی به آنچه شما انجام داده‌اید، نمی‌دهد. شما فقط دسته‌ای از اطلاعات محسوب می‌شوید که به طریقی در ابر انبوهی از اطلاعات پیچیده، در هم بافته شده‌اید، ابری که ما نام اینترنت را بر آن نهاده‌ایم.

اگر نگوییم بیشتر کاربران، دست کم بسیاری از کاربرانی که به اطلاعات دسترسی پیدا می‌کنند، واقعا شما را نمی‌شناسند، آنها نسخه آنلاین شما را می‌شناسند. بنابراین ممکن است در زندگی واقعی، مدت زیادی از فوت شما گذشته باشد، ولی نسخه آنلاین شما زنده و سالم باشد!

این فکر گرچه ظاهرا بیمارگونه به نظر می‌رسد، اما در واقع مفهوم مثبتی در خود نهفته دارد. قبل از دوره اینترنت کسی که فوت می‌کرد، به جز در خاطرات کسانی که دوستش داشتند، مرده بود. البته این موضوع در مورد افراد استثنایی تا حدی متفاوت بود و آنها ممکن بود با نوشتن یک کتاب محبوب یا یک تحول علمی یا چیزی شبیه آن، میراثی از خود به جای می‌گذاشتند، اما در عصر گوگل، همه از خود میراث به جا می‌گذارند.

در مورد این مسئله فکر کنید، امروز مردم وبلاگ می‌نویسند، در وبلاگ‌های دیگران کامنت می‌گذارند، «فید»هایشان را به اشتراک می‌گذارند، در انجمن‌ها گفتگو می کنند، عکس‌هایشان را در فلیکر به اشتراک می‌گذارند، ویدئوهایشان را در یوتیوب به اشتراک می‌گذارند و در فیس‌بوک، مای‌اسپیس، دیگ، ردیت و توییتر کارهای مشابهی می‌کنند. همه این مجموعه فعالیت‌ها، دنباله ملموسی از هر کس به جا می‌گذارد که به جز قسمت خصوصی آنها، به آسانی قابل دستیابی است.

در گوگل دنبال من، پیت، آدام، مارک، کریستین یا شان بگردید، به آسانی صدها -اگر نه هزاران- صفحه اطلاعات مختلف به وجود آمده توسط آن شخص یا شخص دیگری درباره او پیدا خواهید کرد. شما حتی می‌توانید دریابید که ما به چه موسیقی گوش کرده‌ایم. در واقع با سرویس جدید FriendFeed، شما می‌توانید بفهمید که هر کس در هرساعت از شبانه‌روز در کجا بوده است.

هر کاری که شما می‌کنید، اطلاعات محسوب می‌شود. بسیاری از انها نامربوط هستند، اما بعضی از انها برای هر کس جالب هستند. با ابزارهای جالبی که ما در حال حاضر در دسترس داریم، می‌توانیم از چیزهای مهم زندگی‌مان مجرایی به سوی کشوهای اطلاعاتی باز کنیم. کشوهای اطلاعاتی‌ای مثل توییت و پست‌های وبلاگی و نوشته‌های انجمن‌ها.

بر حسب اهمیتی که این خرده ریزهای اطلاعاتی متوجه خود می‌کنند، گوگل آنها را رتبه‌بندی rank می‌کند. یک پست وبلاگی خوب ممکن است در طی چند دهه از سوی هزاران منبع مرتبط و با رتبه بالا، لینک شود.

حتی اگر جنبه فسلفی مسئله را در نظر نگیریم، گوگل به ما جاودانگی می‌دهد. دانستن اینکه پس ار مرگ شما، شخصی که علاقمند کار و زندگی شما باشد، می تواند به آسانی اطلاعات زیادی در مورد شما پیدا کند، بسیار هیجان‌انگیز است. در واقع بارها شده که من یک نوشته آموزشی یا پست خوبی را در وبلاگ یا انجمنی خوانده‌ام و بعد، متوجه شده‌ام که نویسنده‌اش دیگر در میان ما نیست.

این حقیقت که اطلاعات همیشه حاضر هستند و وجود دارند، به این معنی است که حضور یا عدم حضور شما در میان زندگان، اهمیت کمی دارد.

و این به چه معنی است؟! خوب، بر حسب فلسفه زندگی شما، دانستن چنین مطلبی ممکن است شما را مشتاق کند که:
1- بیشتر وبلاگ بنویسید.
2- بیشتر توییت کنید
3- دوستان بیشتری در فیس‌بوک داشته باشید
4- گوگل را به منزله یک خدا، ستایش کنید!

البته من در این مورد بیشتر با وودی الن هم عقیده هستم:
«من نمی‌خواهم با کارهایم به جاودانگی برسم، من می‌خواهم با نمردن به ابدیت برسم.»

 

اگر عمر دوباره داشتم

دان هرالد (Don Herold) كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات زيادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد. بخوانيد:

اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم.

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم. از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم. سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم.

در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد: 'شادى از خرد عاقل تر است'

 

 

Microsoft Surface رایانه با طعم میز

مایکرو سافت به تازگی گونه ای خاص از رایانه را طراحی کرده است که آنرا Microsoft Surface می نامد ، این رایانه که با صفحه 30 اینچی لمسی طعم شیرینی به خود گرفته محصولی زیباست که در روزهای آینده یعنی 17th April در AT&T نیویورک آمریکا به نمایش در خواهد آمد ، در این رایانه دیگر اثری از موس و کیبورد نیست و همه کار با دست یا بهتر بگم با انگشتان انجام می شود شما می توانید برای بزرگنمایی تصاویر گوشه عکس ها را با انگشت خود بگیرید و بکشید تا تصویر به اندازه مورد نظر بزرگ شود ، می توانید با چرخش انگشتانتان بروی صفحه عکس را بچرخانید ، می توانید با گذاشتن موبایل بروی میز یا صفحه نمایش تصاویر را به آن منتقل کنید فقط کافی ست تا عکس را بگیرید و به سمت گوشی بکشید و رها کنید ، این محصول واقعا زیباست ، به شما اجازه می دهد تا با انگشتانتان نقاشی کنید و یا بنویسید ، این رایانه multi-touch هست و چند کابر را همزمان نیز ساپورت می کند ( multi-user ) .

مایکرو سافت به تازگی گونه ای خاص از رایانه را طراحی کرده است که آنرا Microsoft Surface می نامد ، این رایانه که با صفحه 30 اینچی لمسی طعم شیرینی به خود گرفته محصولی زیباست که در روزهای آینده یعنی 17th April در AT&T نیویورک آمریکا به نمایش در خواهد آمد ، در این رایانه دیگر اثری از موس و کیبورد نیست و همه کار با دست یا بهتر بگم با انگشتان انجام می شود شما می توانید برای بزرگنمایی تصاویر گوشه عکس ها را با انگشت خود بگیرید و بکشید تا تصویر به اندازه مورد نظر بزرگ شود ، می توانید با چرخش انگشتانتان بروی صفحه عکس را بچرخانید ، می توانید با گذاشتن موبایل بروی میز یا صفحه نمایش تصاویر را به آن منتقل کنید فقط کافی ست تا عکس را بگیرید و به سمت گوشی بکشید و رها کنید ، این محصول واقعا زیباست ، به شما اجازه می دهد تا با انگشتانتان نقاشی کنید و یا بنویسید ، این رایانه multi-touch هست و چند کابر را همزمان نیز ساپورت می کند ( multi-user ) .

microsoft-surface

وب سایت این محصول : microsoft.com/surface

پیشنهاد می کنم حتما فیلمهاشو ببینید

یاهوی بیچاره

 

وب 2.0 و چگونگی تغییر تحصیلات

مشق :
معلم تکالیف رو روی تخته مینوشت و دانش آموزان اونها رو تو دفترشون مینوشتن تا وقتی رسیدن خونه حلشون کنن .
مشق 2.0 :
معلم هنوز هم تکالیف رو روی تخته مینویسه .
• دانش آموزان از موبایل برای یادداشت برداری استفاده میکنند تا رسیدن خونه بهشون یادآوری شه .
• دانش آموزان با استفاده از موبایل از تخته عکس میگیرن .
• دانش آموزان درس و مشقشون رو از وبسایت مدرسه دانلود میکنن .
والدین :
والدین درس و مشق بچه هارو بررسی میکنن و اگه اشتباهی داشته باشن بهشون گوشزد میکنن چون قبلا خودشون این درسها رو خونده بودن .
والدین 2.0 :
والدین هنوز هم تکالیف بچه هاشون رو بررس میکنن . با استفاده از گوگل میشه برای هر سوالی جوابی پیدا کرد پس میشه تکالیف بچه ها رو در کسری از زمان بررسی کرد .
درس خوندن :
• دانش آموزان از جزوه هاشون برای خوندن استفاده میکنن .
• دوباره نویسی مطالب برای کمک به یاد گرفتن درسها .
• تبادل جزوه برای اطمینان از کامل بودن مطلب خود .
• گروه های درسخوانی .
درس خوندن 2.0 :
هنوز هم معلما راهنماییهایی برای درس خوندن میکنن ولی دانش آموزا دیگه با هم تبادل جزوه یا کاغذ نمیکنن .
• دوباره نویسی مطالب برای کمک به یاد گرفتن درسها . ولی دوباره نویسی آنلاین اون هم توی پلتفرم های شبکه اجتماعی ، پس همکلاسی ها میتونن با هم نوشته هاشون رو به اشتراک بزارن .اینجا رو ببینید .
• دانش آموزا برای درس خوندن با هم چت میکنن .
• درس خوندن توی اتاق های چت .
گزارش دادن :
• رفتن به کتابخونه برای تحقیق .
• دایره المعارفها ، کتابها ، مجلات و روزنامه ها .
• پاک نویس کردن گزارش و بررسی دیکته کلمات از دیکشنری .
• تایپ مطالب با استفاده از ماشین تایپ .
• معمولا یه گزارش از یه ماه به بالا وقت میبرد .
گزارش دادن 2.0 :
• دانش آموزا میتونن تحقیقاتشون رو تو خونه انجام بدن .
• دانش آموزا از طریق وب و تنهابا نوک انگشتشان به دنیایی از اطلاعات دسترسی دارن .
• پادکستها ، وبلاگها ، ویکیها ، عکسها و ویدوئوهای اشتراکی .
• دانش آموزا یه تن برنامه برای نوشتن گزارش هاشون دارن که همشون هم بررسی درست بودن کلمات رو خودشون بر عهده میگیرن حتی بدون نیاز به دیکشنری .
• از اول تا آخر گزارش کسری از زمان هم طول نخواهد کشید .
سخنرانی عمومی :
• تحقیقات به همون صورت بالاست (به گزارش دادن نگاه کنید)
• برای سخنرای شما نیاز به یه سری گزارشات بصری دارید که خودتون باید با استفاده از پوستر و چسب و غیره درست کنید که اگه خلاق باشید به کلی مواد نیاز پیدا خواهید کرد .
سخنرانی عمومی 2.0 :
• تحقیقات به همون صورت بالاست (به گزارش دادن 2.0 نگاه کنید)
• دانش آموزا میتونن تحقیقات بصریشون رو با استفاده از وب 2.0 به راحتی استفاده کنن . از گرینه های مناسب هم میشه به فلیکر و موتور جستجوی عکس گوگل اشاره کرد .
• دانش آموزا میتونن نوع بصری  بودنشون هم پیدا کنن . بطور مثال اگه میخواید درباره سیستم های خورشیدی سخنرانی کنید شما میتونید به دنبال “چگونه سیستم خورشیدی بسازیم” بگردید ، به راحتی میتونید کلی پروژه کامل رو پیدا کنید و از اون الگو بگیرید .
معلم خصوصی :
اگه والدین دانش آموز ضعفی توی درسهای فرزند خود احساس میکردن زنگ میزدن معلم مربوطه تا بیاد به بچه هاشون به صورت خصوصی توی خونه یا مدرسه درس بده .
معلم خصوصی 2.0 :
درس دادن خصوصی دیگه توی مدرسه انجام نمیشه . به صورت کامل میشه اونو تو خونه انجام داد . معلم خصوصی 2.0 به صورت زیر مهیا میشه :
• چت با معلم .
• گروه های درس دادن خصوصی آنلاین .
تقلب :
• نوشتن جواب ها کف دست ، روی لباس یا پاشنه کفش .
• داشتن جوابها روی برگه و کاغذ .
• تعویض برگه با دور و بریا .
• باز کردن کتاب زیر میز.
تقلب 2.0 :
تقلب هنوز وجود داره ولی ساختارش به کلی عوض شده .
• اس ام اس زدن جواب به دوستان .
• پیدا کردن سوالات توی وب .
• استفاده از ام پی 3 پلیر برای ضبط اطلاعات .
• ارسال اطلاعات به حافظه خارجی .

...

این یک طرح است که همزمان از چندین فناوری پیشرفته بهره خواهد گرفت . یک دستگاه تاچ اسکرین که به دوربین فیلم برداری مجهز است ، اسکنر دارد ، از سیستم WiFi بهره میگیرد . امکانات آنلاینی نظیر گوگل ارث ، جستجوگر گوگل ، جستجوگر تصویر گوگل را نیز دارا میباشد . و همه این امکانات در قالب یک وسیله نازک گنجانده شده است !

 

چند مثال دیگر هم در مورد کاربرد های این وسیله می زنم :

1.        وقتی شما ماشینی در خیابان میبینید و مشتاق میشوید بدانید مدل آن چیست ، قیمتش چقدر است ، در چه رنگ هایی عرضه شده است ، این دستگاه شما را یاری خواهد کرد !

2.        شما علاقه مند محیط زیست هستید ، فرض کنید در پارکی قدم می زنید و در حین راه رفتن حشره ای جالب را میبینید و چون نظیر آن را قبلاً ندیده اید مشتاق میشوید در مورد آن اطلاعاتی کسب کنید ، این دستگاه شما را یاری خواهد کرد !

3.        گرسنه هستید و از طرفی امکان خوردن غذا در منزل نیز وجود ندارد و علاوه بر آن پول زیادی هم به همراه ندارید، از جلوی رستورانی رد می شوید در حالی که به شدت گرسنه اید نگران این موضوع هم هستید که اگر وارد شدم ، و غذایم را خوردم ، با فاکتوری نجومی روبرو نشوم ! که پول کافی برای پرداختش نداشته باشم .راه حل چیست ؟ دستگاه را جلوی درب رستوران میگیریم و آن تمام اطلاعات را از غذای در حال سرو گرفته ؛ تا قیمت شان و مواد به کاررفته در غذاها (!) ؛ در اختیار ما میگذارد . آن وقت یا با اطمینان به نفس وارد میشویم ! و یا راه خود را کج کرده و می رویم … !

البته این امکان هم وجود دارد به علت برخی سوء استفاده ها ، این وسیله فقط به دست افراد خاصی سپرده شود .

تصویر فوق به احتمال زیاد نحوه جستجو روزانه مطالب ِ آیندگان را نشان می دهد . دستگاه رو جلوی کلمه یا اصطلاح مورد نظر برده آن را با حرکات انگشت دست انتخاب میکنید و بلادرنگ اطلاعات خود را از ویکی پدیا و مخازن دیتا اینترنتی استخراج میکنید !

 

وقتی یک مهندس ایرانی گوگل رویا پردازی می کند؛ انسانهای دارای HumanRank

نمی دانم با رضا بهروزفر آشنائی دارید یا نه؟ یکی از مهندسین ایرانی شاغل در گوگل که پیشتر در چهار کشور زندگی کرده و یکی از فعالیت های جالبش در این کمپانی مصاحبه و استخدام ماساژورهای گوگل بوده. بهروز فر اخیرا یک آروزی خیلی جالب در وبلاگش نوشته که اگر محقق بشود دنیایی بسیار متفاوتی خواهیم داشت. وی گفته است:

من همواره عاشق اعتبار سیستم هایی مثل Ebay یا ویکی پدیا هستم. این سیستم ها به نوعی بهترین راه حل موجود برای جلب اعتماد و مباره با اسپم ها هستند. یکی از آرزوهای بزرگ شخصی من همواره این بوده است که یک سیستم اعتباری عمومی برای میزان قابل اعتماد بودن افراد وجود داشت که هر کسی می توانست بر روی آن اثر بگذارد و در تعیین قابل اعتماد بودن یک نفر نظر بدهد. دنیایی را تصور کنید که مردم بتوانند گوشی موبالیشان را به سمت شما بگیرند و به وسیله ی آن به شما امتیاز منفی یا مثبت بدهند. اگر شما به کسی کمک کوچکی کنید یک ستاره از جانب وی دریافت نمائید و اگر مثلا توقف کنید و به کسی که پنچر کرده کمک کنید تعداد زیادی ستاره بگیرد و وقتی به کسی صدمه زدید یا کلاه کسی را برداشتید امتیاز یا علامت منفی بگیرید. این در اصل چیزی مشابه PageRank است. ما همواره به دنبال نقد در مورد فیلم ها، سینما ها، کتاب ها، هتل ها و... هستیم. و به تعداد ستاره هایی که در یوتیوب به یک ویدئو یا در سایت های دیگر به سایر موارد داده می شود توجه می کنیم. چرا چنین چیزی برای جامعه انسانی نداشته باشیم؟

چند ایمیل آدرس مفید

بعضی وقتها یک سری کارها برای ما امکان پذیر نیست. مثلا در بعضی سایتها نمی توانیم وارد بشویم ( به خاطر یک دلیل مقطعی ) و تنها ابزار در دسترس ما ایمیلمان است. شاید کمی عجیب باشد  بدانید در دنیای سرویس های جور واجور استفاده از ایمیل هم به خدمت شما در آمده است تا بتوانید کارهایتان را به راحتی انجام دهید.

۱. Pdf@koolwire.com

اگر به این ایمیل یک بزنید و به آن یک فایل مثل یک عکس یا یک پرونده آفیس را الصاق کنید این ایمیل به شما یک نسخه PDF آن را میل می کند. به همین راحتی!

2.pdf2txt@adobe.com

یک هدیه بسیار زیبا. PDF تان را به ایمیل سنجاق کنید و آن را برای سایت آدوبی بفرستید. نسخه متنی فایل شما آماده است. این هم یک راه حل آلترناتیو برای زمانی که یک PDF خوان دم دست نیست!

۳. www@web2mail.com

و این هم یک ایمیل واقعا به دردبخور! سایت اجرا نمی شود؟ آدرس بدهید. یک کپی تحویل بگیرید. امتحان کنید!

دکتر کامران اعتمادمقدم

گردهمایی زمستان 86 دانشجویان و دانش آموختگان رشته مدیریت فناوری اطلاعات در تاریخ یکشنبه 5 اسفندماه 1386 از ساعت سیزده و پانزده دقیقه آغاز خواهد شد.حضور دانشجویان و دانش آموختگان ده دوره اول تا دهم را دراین برنامه گرامی می داریم.

موضوع محوری گردهمایی زمستانی : ارتباطات مجازی

(Virtual Communications)

سخنرانی محوری همراه با جلسه تعاملی با دانشجویان : دکتر غلامرضا نصیرزاده

سایر برنامه ها شامل سخنرانی دکتر داود مسگریان حقیقی مدیرعامل سازمان مدیریت صنعتی در زمینه ارتباطات مجازی؛ دو ارایه در زمینه حوزه های مرتبط با موضوع محوری گردهمایی و برگزاری نمایشگاه پوسترهای و فعالیتهای دانش آموختگان و دانشچویان این رشته خواهد بود

همچنین مدیریت واحد کارشناسی ارشد؛ دکتر رامین ناجی زاده گردهمایی زمستانی را با صحبتهای خود همراهی خواهند نمود.

منتظر تک تک شما خواهیم بود.

یکشنبه 5 اسفندماه 1386

13:15 - 17:30

چطور ميشه بيل گيتس رو ورشكست كرد ؟

1 - بيل گيتس در هر ثانيه 250 دلار آمريكا درامد داره، يعني 20 ميليون دلار در روز و 8/7 ميليارد دلار در سال!
2 – اگر 1000 دلار از دست وي بر زمين بيوفته به خودش اين دردسر رو نميده كه برش داره، چون در 4 ثانيه اي كه برداشتنش طول ميكشه، اين پول عايدش شده!
3 – آمريكا در حدود 62/5 هزار ميليارد دلار بدهي داره و بيل گيتس به تنهايي ميتونه ظرف 10 سال تمام بدهي آمريكا را بازپرداخت كنه!
4 – او ميتونه نفري 15 دلار به همه جمعيت جهان بده و باز هم 5 ميليون دلار در جيبش باقي خواهد ماند!
5 – اگر مايكل جردن يعني گرانترين ورزشكار آمريكايي هيچ غذا و آبي نخوره و همه 30 ميليون دلار درامد سالانه اش رو پس انداز كنه، 227 سال طول خواهد كشيد تا به ثروتمندي بيل گيتس بشه!
6 – اگر بيل گيتس رو به صورت يك كشور تصور كنيم، 37 مين كشور ثروتمند جهان ميشه! يا به تنهايي درامدي برابر سيزدهمين كمپاني عظيم آمريكايي خواهد داشت، حتي بيشتر از آي بي ام!
7 – اگر همه ثروت بيل گيتس رو تبديل به يك دلاري كنيم ، ميشه جاده اي از ماه تا زمين باهاش كشيد كه 14 بار رفته و برگشته! ولي ساخت اين جاده، 1400 سال طول خواهد كشيد و 713 بوئينگ 747 بايد براي جابجايي اين پول ها پرواز كنند.
8 – اگر فرض رو بر اين بگيريم كه هنوز 35 سال ديگه هم زنده خواهد بود، ميتونه روزي 78/6 ميليون دلار خرج كنه قبل از اينكه به بهشت بره!
9 – اما!!! اگر كاربران ويندوزهاي مايكروسافت بتونن بابت هرباري كه كامپيوترشون هنگ ميكنه، يك دلار از بيل گيتس خسارت بگيرن، وي تنها در 3 سال ورشكست خواهد شد!!

18 میلیونر اینترنتی زیر 25 سال

۱. دیوید هاوزر و سیامک تقدس، هر دو 24 ساله از سایت GotvMail
دارایی: 8 میلیون دلار

فعالیت سایت GotVMail ایجاد یک شبکه تلفنی مجازی است. با استفاده از این سرویس می توان یک خط تلفن بدون هزینه (Toll Free) و یا یک شماره تلفن معمولی را به این سیستم پاسخگویی متصل نمود. این خط تلفن Toll Free می تواند توسط GotVMail در اختیار خریداران قرار گیرد و یا این که می توانند خطی را که قبلا داشته اند به سیستم متصل نمایند. البته امکان استفاده از خط بدون هزینه برای این کار تنها مختص به آمریکا و کانادا است. تا این جای کار همه چیز عادی است، یعنی وقتی یک مشتری تماس می گیرد یک سیستم پاسخگوی خودکار پاسخ او را می دهد و از او می خواهد منتظر بماند، پیغام بگذارد و یا فکس ارسال کند. چیزی که رایج است.
پس چه چیز این سیستم باعث توجه کارشناسان و رسانه ها به آن شده؟
یکی از ویژگی های این سیستم این است که تنها با خطوط تلفن ثابت کار نمی کند بلکه می توان تماسهای وارده را به هر خط ثابت، موبایل یا VoIP متصل نمود. پس ما از مکان بی نیازیم و می توانیم در اداره، خانه، اتومبیل، هواپیما یا از طریق هدفون در کامپیوترمان و بدون توجه به این که در کجای دنیا هستیم پاسخ مخاطبمان را بدهیم. البته اگر تمایل داشتیم و اگر نه می توانیم تماس را به یک صندوق پست صوتی انتقال دهیم تا تماس گیرنده پیغام بگذارد. ویژگی دیگر این سیستم این است که جهت نصب و راه اندازی نیاز به تجهیزات سخت افزاری ندارد و می توان به سادگی از طریق اینترنت آن را تنظیم و راه اندازی نمود.
و یک ویژگی جالب دیگر. اگر پاسخگوی تماس مخاطب نباشید و او پیغام بگذارد و یا فکسی ارسال کند، این اطلاعات به صورت یک فایل MP3 و یا PDF به آدرس شما ایمیل خواهد شد.
خبر این فعالیت در رسانه هایی چون PC Magazine، CNN، LosAngeles Times، CNet و … انعکاس یافته است.

و اما آقای سیامک تقدس کیست؟

آن طور که در صفحه معرفی ایشان در سایت GotVMail آمده، ایشان متولد ایران و بزرگ شده بوستون هستند و از دانشگاه بابسون ایالت ماساچوست در رشته کارآفرینی و بازاریابی فارغ التحصیل شده اند. البته ایشان افتخارات تحصیلی و تجاری دیگری نیز در دوره تحصیل کسب نموده اند که در سایتشان ذکر شده.
سیامک تقدس در حال حاضر مدیریت شرکت GotVMail را بر عهده دارد و عضو انجمن ایرانیان بوستون هم هست.
از افتخارات آقای تقدس می توان به “انتخابشان به عنوان یکی از 5 کارآفرین برتر توسط مجله NewsWeek”، “انتخابشان به عنوان یکی از 40 کارآفرین برتر زیر 40 سال (40Under40) توسط مجله American Venture” و “انتخاب به عنوان کارآفرین برتر سال ایالت ماساچوست توسط سازمان تجارت های کوچک آمریکا” اشاره نمود.
برای آقای تقدس و شرکتش آرزوی موفقیت های بزرگتر دارم.

ادامه نوشته

عجیب تر از عجیب

در اين دنياي عجيب و غريب از ديدن خيلي از چيزها هاج و واج مي شوي اين هم گوشه‌اي از آن اطلاعات عجيب . در اين دنياي سرشار از شگفتي نميشه‌ خيلي از چيزها را باور نکني .

يک سوسک حمام مي‌تواند 9 روز بدون سر زندگي کند تا اينکه از گرسنگي بميرد.

يک کوروکوديل نمي‌تواند زبانش را بيرون در بياورد.

حلزون مي‌تواند 3 سال بخوابد.

به طور ميانگين مردم از عنکبوت بيشتر مي‌ترسند تا از مرگ!

اگر جمعيت چين به شکل يک صف از مقابل شما راه بروند، اين صف به خاطر سرعت توليد مثل هيچ‌وقت تمام نخواهد شد.

خطوط هوايي آمريکا با کم کردن فقط يک زيتون از سالاد هر مسافر در سال 1987 توانست 40000$ صرفه‌جويي کند.

ملت آمريکا بطور ميانگين روزانه 73000 متر مربع پيتزا مي‌خورند.

چشم‌هاي شترمرغ از مغزش بزرگتر است.

بچه‌ها بدون کشکک زانو متولد ميشوند. کشکک‌ها در سن 2 تا 6 سالگي ظاهر مي‌شوند.

کوبيدن سر به ديوار 150 کالري در ساعت مصرف مي‌کند.

پروانه‌ها با پاهايشان مي‌چشند.

گربه‌‌ها مي‌توانند بيش از يکصد صدا با حنجره خود توليد کنند در حاليکه سگ‌ها کمتر از 10 تا!

ادامه نوشته

ملاصدرا می گوید

خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان

اما به قدر فهم تو کوچک می شود

و به قدر نیاز تو فرود می آید

و به قدر آرزوی تو گسترده می شود

و به قدر ایمان تو کارگشا می شود

یتیمان را پدر می شود و مادر

محتاجان برادری را برادر می شود

عقیمان را طفل می شود

نا امیدان را امید می شود

گمگشتگان را راه می شود

در تاریکی ماندگان را نور می شود

رزمندگان را شمشیر می شود

پیران را عصا می شود

محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را ...

به شرط اعتقاد

به شرط پاکی دل

به شرط طهارت روح

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاق

و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک

و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید از ناجوانمردی ها ، ناراستی ها ، نا مردی ها ...

چنین کنید تا ببینید چگونه

بر سر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند

در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟

اتحاد سرخ مایکروسافت و «دل» علیه بیماری ایدز

 

دل Dell و مایکروسافت در آخر هفته اعلام  کردند که قصد دارند به مشریانشان این امکان را بدهند که با خرید یک سری از محصولات، به بیماران مبتلا به ایدز کمک کنند.

دل محصولاتی را مانند لپ‌تاپ و پی‌سی و پرینتر چندکاره، به رنگ قرمز تولید کرده و آنها را مجهز به ویندوز ویستای Ultimate کرده است، البته ویندوز ویستایی که 6 کاغذ دیواری، 2  محافظ صفحه نمایش و 2 گجت اختصاصی دارد.

 Dell_XPS_M1330_PRODUCT_RED-.jpg

- خرید یک لپ‌تاپ XPS M1530 RED یا XPS M1330  RED با قیمت 1149 دلار به بالا، به منزله پرداخت مستقیم 50 دلار به بنیاد جهانی ایدز است. 50 دلار مبلغی است که با آن می‌شود به مدت 4 ماه داروهای ضدویروسی حیاتی را برای بیماران خرید. با خرید یک XPS One هم 80 دلار دیگر نصیب بنیاد جهانی ایدز می‌شود. این مبلغ در مورد خرید یک پرینتر 149 دلاری دل، 5 دلار است.

 Davos.jpg
بیل گیتس، بونو و مایکل دل

محصولات قرمز دل به صورت اختصاصی برای روز ولنتاین طراحی شده‌اند.

تصمیم مشترک مایکروسافت و دل، هم بر فروش ویندوز ویستا و کامپیوترهای دل خواهد افزود و هم کمکی خواهد شد برای بیماران فقیر آفریقایی.

گوگل پزشکي راه اندازی شد

گوگل بالاخره نسخه آزمايشي گوگل پزشکي را براه انداخته. هرکسي ميتونه مجانا عضو بشه و براي خودش پرونده پزشکي آنلاين درست کنه، از پزشکان مشاوره بگيره، پرونده اش را با دوستان و آشنايانش به اشتراک بزاره، و از کلينيکها داروخانه ها و پزشکان اطلاعاتي را دریافت کنه.