روزی دخو كوله‌باری انداخته بود بر دوشش و داشت می‌رفت سمت خانه كه حاكم شهر او را دید و گفت:"خدا بد ندهد! انگار حال و روزت زیاد خوب نیست؟" دخو گفت: "چه كنم؟ روزگار است دیگر!" حاكم گفت: "دلم می‌خواهد كمكی به تو بكنم. بگو ببینم یك كیسه پول می‌خواهی یا الاغ یا گوسفند یا باغ؟"
دخو گفت: "یك كیسه پول بده ببندم پر شالم و بر الاغ رحمتی سوار شوم و گوسفندانی را كه لطف كرد‌ه‌ای پیش بیندازم و بروم به باغی كه التفات فرموده‌ای تا عمری دعا گوتان باشم.