میشود جور دیگر دید...
سلام رفقا
راستش از صبح چند بار سعی کردم یه چیزی بگم دیدم نمیشه.یعنی هربارکه مطلب آقای کچوئی رو خوندم دیدم از هر زاویه ای میشه یه جور دیدش. مثل همه چیزای دیگه. به قول معروف هرکسی ازظن خود شد یارمن. اصلا هم قرار نیست مثل هم فکر کنیم و مثل هم باشیم. ولی اونجوری که من دیدم یعنی این:
خیلی سریع به هم رسیدیم و خیلی عجیب و تقریبا غیر منطقی جمع شدیم. این خطر همیشه برای این سریع به اوج (مثلا اوج) رسیدن ها وجود داره یعنی سقوط آزاد اونم با سر(آمار تلفاتمون هم که بالا رفته . دست و پا و اینا) .
این قصه محدودیت نداره .برای همه است .جلوگیری از اون هم خیلی سخته و در عین حال ساده است. بر میگرده به یه خورده و یه ذره ازبالاتر نگاه کردن. میدونم که نمیشه به همین راحتی نسخه نوشت. اصلا هم تو این مقام نیستم. ولی این روش من بوده همیشه و هست.
زود تصمیم نگیریم. اصلا یه وقتایی تصمیم نگیریم. همیشه یه چیزای مهمتری هست که میشه براشون از یه چیزای مهم دیگه گذشت.
من نمیتونم اینا رو به تعاونی ربطش بدم چون موضوعات دم دست تر دیگه ای هم هست. رفقا ما اون رفقای 1 ماه پیش نیستیم. هستیم؟ کی مقصره چیه؟
بهترین راه حل : زیاد به این موضوع هم فکر نکنیم.از بحث زیادی چیزی در نمیاد اغلب. هنوز کمی صبر لازمه. بگذاریم با فطرتمون بریم جلو.
ببخشید نظر من بود. همین. میدونم که شما هم دلتون میتپه برای 2 دقیقه آرامش.
دلم خواست یه بار دیگه یه حرفی رو که چند روز پیش نوشته بودم بیارم جلوتون:
الان تقریبا ۱۰ روزه که هیچ مطلب جدیدی تو وبلاگ نمیبینم. راستش یهو نگران شدم . این یعنی اینکه ده روزه که هیچ کس هیچ حرفی برای گفتن نداره و یا هیچ گوشی برای شنیدن سراغ نداره . شایدم گرفتاریم زیادی و باورمون شده که گرفتاریمون مهمتره!ولی رفقا : شاید شما هم مثل من حاضر باشید همه چیزتون و بدین و فقط یه ساعت سر کلاس درس مثلا معلم دوره راهنمایی یا دبیرستان ولی با همون حس و حال و با همون تعهد و با همون توقع از دنیا و آدماش بشینین. هیچ وقت یاد شیطونیای بعد از کلاس می افتین ؟ هممون هم که پیغمبرزاده بودیم و فقط راست راست میرفتیم مدرسه و سرمون و مینداختیم پایین و برمیگشتیم. چه پسرایی . چه دخترای خوبی . به به...
دلتون گرفت؟؟ . احساس آدمی رو دارم که لامپ قورت داده. یهو نورانی شدم ...!نه.
حالا یادمون باشه که یه روزهم یاد امروز میافتیم. اتوبوس داره میره . چه بخواهیم و چه نخواهیم. پس بابا بیخیال. . . .
قصه تعاونی اولین تست جدی از تعاملاتمون بود. تو ذوقتون نزده باشه...
هنوز لامپه تو گلومه.... این نوره داره چشمو میزنه . پاشم یه عینک آفتابی بخورم تا بعد.
صادق فرامرزی