(به نخل حیاط خانه ام گفتم

چتری هایت تیز و

تن ات زمخمت و دشوار است .

از نزدیک شدن به تو می ترسم .

 

نخل سرشاخه های سبزش را پایین آورد و گفت :

قرن ها پیش از این

من نیز همچون سپیدار

صاف و ساده و بی خلل بودم

با خوشه های رسیده ی خرما

بر تاج بلند آسمان سایم.

 

تا روزی رهگذری گرسنه

چشم به بالای من گرفت و گفت

گرسنه ام

دست به بالای ثمر خیر تو نمی رسد

و من از پا تا سر

گره به گره ، پلکان آن پیاده شدم ، گفتم بیا .

 

آغوش زمخت من لبریز زندگی است .

حالا فهمیدی تفاوت من و سپیدار در چیست ؟)

 از مجموعه ی سلیمانیه و سپیده دم جهان

شیر کوه بی کس