من هم به یاد داستانی قدیمی افتادم ! اولین داستان زندگی بشر!

 

نقل است که پدر و مادر مان آدم و حوا علیهماسلام  که در ناز و نعمت بهشت به زندگی مشغول بودند و ابلیس رجیم از این خمشگین بود که این موجود گلی تاج و قرب اورا به تاراج داد در فکر آن بود که آدم را اغوا نماید تا از آن میوه ممنوعه تناول کند وآنچه نباید شود بشود. همچنین در روایات دینی ما نقل است که می دانست به این سادگی نمی تواند آدم علیه السلام  را به این امر راضی کند لذا از حس کمال جویی او سؤ استفاده نمود و به او گفت که آیا می دانی ارزشمند ترین موجود نزد خدا که مقامی عظیم  دربین همگان دارد کیست ؟ آدم ع فرمود می دانم پیامبران خدا برگزیده ترینند و در بین ایشان محمد و آلش از دیگران محبوب ترند. ابلیس گفت آیا عزت و مقام آنان را می شناسی ؟ آدم ع فرمود که می دانم بسیار والا و ارزشمند است . ابلیس اینجابود که زهر خودرا ریخت و به آدم گفت که اگر از آن میوه تناول کنی توهم همان منزلت را نزد خداوند خواهی یافت واین شد که آدم با حس کمال جوییش کاری کرد که نباید می نمود.

 

حال برای من همیشه این سوال بوده است که در زندگی امروزمان بشر بارها آن اشتباه پدرمان را به امید یافتن جایگاهی با ارزش (یا آسایشی ماندگار ) مرتکب می گردد غافل از اینکه روز بروز از بهشت خود دورتر می گردد!!

ویا به قول دوستمان لذت خوردن قهوه را به قهوه خوری آن می فروشد!