چرا هیچکس هیچ چیز نمیگه ؟!
الان تقریبا ۱۰ روزه که هیچ مطلب جدیدی تو وبلاگ نمیبینم. راستش یهو نگران شدم . این یعنی اینکه ده روزه که هیچ کس هیچ حرفی برای گفتن نداره و یا هیچ گوشی برای شنیدن سراغ نداره . شایدم گرفتاریم زیادی و باورمون شده که گرفتاریمون مهمتره!
ولی رفقا : شاید شما هم مثل من حاضر باشید همه چیزتون و بدین و فقط یه ساعت سر کلاس درس مثلا معلم دوره راهنمایی یا دبیرستان ولی با همون حس و حال و با همون تعهد و با همون توقع از دنیا و آدماش بشینین. هیچ وقت یاد شیطونیای بعد از کلاس می افتین ؟ هممون هم که پیغمبرزاده بودیم و فقط راست راست میرفتیم مدرسه و سرمون و مینداختیم پایین و برمیگشتیم. چه پسرایی . چه دخترای خوبی . به به...
دلتون گرفت؟؟ . احساس آدمی رو دارم که لامپ قورت داده. یهو نورانی شدم ...!نه.
حالا یادمون باشه که یه روزهم یاد امروز میافتیم. اتوبوس داره میره . چه بخواهیم و چه نخواهیم. پس بابا بیخیال. . . .
قصه تعاونی اولین تست جدی از تعاملاتمون بود. تو ذوقتون نزده باشه...
هنوز لامپه تو گلومه.... این نوره داره چشمو میزنه . پاشم یه عینک آفتابی بخورم تا بعد.
صادق فرامرزی